تبليغاتX
یادداشت های کوروش

 

اینجا تهران است صدای نایب برحق را می شنوید

خوب این قصه همچنان ادامه دارد (منظور قصه ای هست که دیشب تعریف کردم) و باز هم اینجا توسط بنده آپ می شود

جونم برات بگه که این کوروش خان ما امروز کلی لوس بازی های یه بچه ی جیک جیکو رو تحمل کرد و بعد هم کلی اذیت شد و کلی خسته. بنده از همین جا به ایشون خسته نباشید عرض می کنم. جای اون بچه هم خسته نباشید و تشکر و این حرفا خدمتشون عرض می کنم.

و تازه یه دست مریزاد هم بهشون می گم که چنین قدرتی دارن که در آینده هم می خوان تحمل کنن...

تورو خدا دنیا رو می بینی خواهر؟  یه روز اینجا یه روز اونجا یه روز بالا یه روز پایین و ... خلاصه اینکه من اینجا رو آپ می کنم و اونم عکس وبلاگ من رو آپلود

می دونم که خواننده های آشکار و پنهان این وبلاگ بی صبرانه انتظار بازگشت نویسنده اصلی یعنی همون کوروش خان رو می کشن. ما هم همین طور...

انتظار بکشید که انتظار بهترین کارها و بالاترین عبادت است
امیدتون رو هم از دست ندید

به زودی میاد

برمی گرده

حتما

نوشته شده در  سه شنبه هشتم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


پیش نوشت:

من کوروش نیستم. جانشینش هستم. یا همون نایب بر حقش


حوصله آپ کردن ندارن آقا 

الان به شدت جوگیره امتحان روز شنبه هستن و کسی رو تحویل نمی گیرن پس دیگه چه توقعی می شه داشت

والا راستش الانم هرچی ازش می پرسم چیزی نمی گه  هی می گم یه نظر بده واسه نوشتن می گه چی بگم؟ اگر می خواستم چیزی بگم که خودم می نوشتم

خلاصه که ملالی نیست جز این امتحان روز شنبه

خودمونیم ها اینم خیلی جو می ده به خودش. حالا خوبه ما می دونیم قراره بره امتحان رو بترکونه

تازشم ما که هیچ!! کل استادای اون بالا هم حال می کردن باهاش وقتی می رفتن پرواز و می اومدن پایین. کلی تو کف نالج(knowledge) آقا بودن  (این اصلا شوخی نبود ها. جدی جدی گفتم. اینو اکثر استادا می گفتن)

به هر حال امیدواریم که همه چیز همونجوری که خودش می خواد بشه شما هم دعا کنید

نوشته شده در  دوشنبه هفتم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


اصلا حال و حوصله ندارم.
فقط پاچه میگیرم.
نزدیک امتحانه.
نمیدونم چرا اینجوری شده.
ولی خیلی شرایط بدیه.
اصلا دوسش ندارم.
ایشالا زودتر تموم شه.
حالا کو تا شنبه.
نوشته شده در  یکشنبه ششم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


یادش بخیر.
آهنگای قدیمی.
چون خیلی وقته گوش ندادم الان که دوباره میگوشم خیلی کیف داره.
واقعا بعضی از این آهنگا هرچقدرم که قدیمی بشن ولی خیلی قشنگن.
منکه خسته نمیشم هر چی گوش میدم.
آهان راستی این سریال ترانه مادری رو میبینید؟
من امشب دیدم.
قشنگ بود.
البته تا دیدم هما روستا توش بازی میکنه نشستم ببینم.
بدک نبود.
از همه مهمتر.
آهنگ آخرش.
آقای مدرس خوندن.
من خیلی خوشم اومد.
اصلا فکر نمیکردم صدای ایشون قشنگ باشه.
یعنی البته تا حالا کاری از ایشون نشنیده بودم.
ولی این هم شعرش قشنگ بود.
هم صدای آقای مدرس.
منکه خیلی خوشم اومد.
حیف که خیلی کوتاهه.
نوشته شده در  شنبه پنجم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


آدم چه چیزایی کشف میکنه.
جالبه.
اصلا فکرشو نمیکردم.
حالا میان میگیرنم.
میگن کارتون...
به چه حقی...
ای بابا.
چیکار کنم دیگه.
نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


خیلی وقت بود نرفته بودیم.
یادش بخیر.
قدیما خیلی بیشتر میرفتیم.
جوون بودیم دیگه.
اما الان...
خیلی وقت بود که نرفته بودیم.
ولی امروز رفتیم.
خیلی خوب بود.
بیاد گذشته.
همونجوری.
آخی...
دوست داشتم.
البته همیشه کنارش لذت میبرم.
هرجا که باشم.
نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


دیگه شورشو در آوردن.
ای بابا.
هر چیزی حدی داره خب.
بسه دیگه.
آخه چقدر این برق ما میره.
دیگه ترکید این دستگا ها.
این پی سی که فکر کنم تا چند روز آینده دار فانی رو وداع بگه.
از بس که هی برق رفت.
دوباره اومد.
آخه چند بار در روز.
هی هر روز هم زیاد میشه.
بعدم میگن اگر زیادتر از زمانی بود که گفتیم زنگ بزنید اطلاع بدید.
آره حتما.
شماهام که رسیدگی میکنید.
واقعا خجالتم خوب چیزیه بخدا.
نوشته شده در  چهارشنبه دوم مرداد 1387  توسط کوروش  | 



من نمیدونم این روز چه اتفاق مهمی واسم افتاده بود.
دوباره یادم رفت بیام آپ کنم.
از دستم در رفت.
یادم نمیاد.
حالا تا روزای بعدی ببینم چی میشه.
لابد با خودتون میگید این دیگه عجب آدمیه.
ولی همینه دیگه.
ما اینجور آدمایی هستیم.
نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1387  توسط کوروش  | 


هورااااااااا...
بالاخره وصل شد.
تبریک میگم.
خیلی خوب شد.
آخی.
راحت شدیم.
به به.
صدای عروسی میادا...
شدید.
نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387  توسط کوروش  | 


از صبح پاشدم رفتم دنبال این کارای امتحان.
کلی مدارک برابر با اصل کردم.
بانک رفتم.
اونم بانک ملی...
وای...
اونوقت اینهمه راه رفتم اونجا.
میگه همشو باهم بیار!
دلم میخواست...
هیچی.
نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387  توسط کوروش  | 


خوشبختانه این یکی بخیر گذشت.
البته حق من این نمره نبود.
ولی خب مهم این نیست.
مهم اصل کاره.
این اصلا تعیین کننده نیست.
ولی خب باید از اینم رد میشدیم دیگه.
حالا میریم تا ببینیم چی میشه.
الانم نمیدونم چرا سرم داره میترکه.
فردا هم کلی کار دارم.
وای...
کی حوصله اینهمه کار و داره.
تو این گرما...
نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


خب فردا هم که دوباره قراره بریم امتحان بدیم.
همون امتحانه که اوندفه خراب شد.
با اون سوال دادنشون.
حالا ببینیم فردا چیکار میکنن...
البته اگر اینان که بازم...
حالا ببینیم چی میشه.
من نمیدونم چرا همش استرس الکی دارم.
هی خوابم نمیبره.
نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387  توسط کوروش  | 


چقدر جای خارجی بود...
خیلی خیلی خارجی بود.
مخصوصا قیمتاش.
خیلی ناجوانمردانه بود.
البته مهمون بودمااااا...
شانس آوردم.
ایشالا شام عروسی.
البته اونو که باهم میدیم دیگه.
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387  توسط کوروش  | 


دیگه همینه دیگه.
آدم وقتی اینهمه تست میبینه دیگه نمیتونه خودشو کنترل کنه.
دیگه چشمام داره در میاد.
حالا خدا کنه جواب بده.
تموم بشه شرش کم شه.
بگو ایشالا...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387  توسط کوروش  | 


دیشب یهو کلی تست پیدا کردم تو نت.
اونوقت یهو جو گرفت.
دیگه نفهمیدم زمان چجوری گذشت.
دیگه یادم رفت اینجارم آپ کنم.
تازه بعضی از تستاش خیلی آشنا بود.
همرو قاطی دادن.
ای خاک...
نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387  توسط کوروش  | 


آخه مگه مجبورید اینجوری سوال بدید.
که بعدشم بگید دوباره برگزار میشه.
خب از اول مثه آدم سوال درست بدبد.
که اینجوری آبروتون نره.
اینهمه چرت و پرت و غلط آخه...!؟
منکه داشتم سکته میکردم دیگه.
اصلا هیچیشو بلد نبودم.
هی با خودم میگفتم پس من اینهمه خوندم پس چرا هیچی بلد نیستم!؟
ولی آخرش بخیر گذشت.
فهمیدم که اشکال از من نیست.
البته منم احساس میکنم هنوز اونجوری که دلم میخواد نخوندم.
یعنی اونجوری که خودم راضی باشم.
ولی الان فقط واسم مهم اینه که هر چی زودتر تموم بشه بره.
دیگه اصلا حس و حالشو ندارم.
تموم بشه زودی بریم دنبال کار و زندگیمون.
آخی...
چقدر خوب میشه.
نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387  توسط کوروش  | 


یعنی مثلا انتظار دارین من شب امتحان اینجارو آپ کنم...؟
خیلی پر توقعین والا.
آخه مگه میشه.
من همینجوری دارم پاچه میگیرم اینجا.
البته دست خودم نیست.
میدونین که.
اثرات امتحانه خب.
ایشالا درست میشه.
البته شاید.
بستگی داره معرفی بشم یا نه.
حالا تا ببینم چی میشه.
نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


نمیدونم کی گفته من مجبورم اینجارو هر شب آپ کنم...؟!
هان؟
خوب خودم دیگه.
عجب کار سختیه.
آخه همیشه نمیشه اینکارو کرد که.
نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


خیر سرم مثلا دو روز دیگه امتحانه.
اصلا این چند روزه نفهمیدم  چی خوندم...!
اصلا چیزی درست حسابی نخوندم.
البته وقت هست هنوز.
ولی کلا خیلی قاطی شد.
البته واقعا می ارزید.
به اینکه یک آدم کثیف و بشناسیم.
...
نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر 1387  توسط کوروش  | 


دیگه والا این مدلیشو ندیده بودیم.
تا این حد فیلم.
جلو ما به به و چه چه...
اونوقت به یکی دیگه ...
ای بابا.
اینم شد آدم؟
نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387  توسط کوروش  | 


فقط میتونم بگم سرم داره میترکه...
همین!
نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


من نمیدونم چرا بعضی از آدما نمیتونن مثل آدم سر جاشون بشینن.
همش باید یه چیزی بگن.
همش باید یه حرف چرتی بزنن.
از بس که خودشون فکرای چرت و پرت میکنن و توهم میزنن فکر میکنن همه اینجورین.
ای بابا.
والا خجالت هم خوب چیزیه.
تحویل بگیری یه چیزی میکن.
تحویل نگیری یه چیز دیگه میکن.
من نمیدونم تکلیف چیه بالاخره.
دیگه حالم از بعضی چیزا داره بهم میخوره.
دقیقا خاله زنگ که میگن همینه.
دیگه تا این حدشو ندیده بودم.
بابا بسه دیگه.
آخه تا کی هی میخواین از این حرفای چرت و پرت بزنین.؟
تا کی میخواین همش بشینین پشت سر این و اون حرف بزنین؟
از بیکاری هی بشینین ببینین کی چیکار کرد...
کی میخواد چیکار کنه...
زود یه چرت و پرتی واسش درست کنین.
بابا همه که مثل شماها نیستن که.
ما هم اگر کاری میکنیم کاملا واقعیته.
نه جانماز آب میکشیم نه میگیم نه.
آخه مگه چیزی میشه که نخوایم بگیم مثل خیلی ها...
مگه ترسی داریم از گفتن واقعیت مثل شماها...!
دیگه کیه که ندونه وضعیت مارو.
دیگه کیه که ندونه چی به چیه...؟
انقدر عالم بی عمل نباشین.
هی نشسته ببینه کی چیکار میکنه یه چرتی بگه زود.
مگه ما مثل تو میمونیم که فیلم بازی کنیم.
من نمیدونم آخه به کدوم ساز برقصم.
خوبی میکنی  یه چیزیه...
اصلا هر کاری میکنی یه حرفی هست.
اه اه...
آخه آدم تا این حد خاله زنک..!
واقعا متاسفم واسه خودم با این اعتماد کردن به بعضی ها.
نوشته شده در  سه شنبه هجدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


واقعا بعد از یه مدت که آدم برمیگرده یادداشت هاشو میخونه...
کلی خاطره واسش زنده میشه.
یادش میاد که اون موقع چه حال و هوایی داشته.
این میتونه خیلی لذت بخش و در عین حال ناراحت کننده باشه.
نارحت کننده از نظر اینکه چه دوران خوبی بودن.
خیلی هاشونم که واقعا به یاد موندنین.
آدم هروقت میخونتشون کلی کیف میکنه.
جدا این وبلاگ نویسی هم کار مفیدیست.
البته اگر این مدلی بنویسی.
همش میشه خاطره.
نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


تا حدودی خیالم راحت شد.
البته هنوز مونده ها.
هنوز کلش تموم نشده.
ولی تا همین جاش هم خوب بود.
همینجوری ادامه بدیم یه چیزی میشه بالاخره.
نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


الان تازه درس خوندنم تموم شد.
خوابم میاد.
میخوام برم لالا.
شب کار شدیم.
این چه وضه آخه!
بای بای...
.
.
.
.
نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


پس از کلی تلاش و همکاری...
بالاخره لاگمو نوشتم.
مشکلی هم نداشت.
آخه اگه بدونید چقدر دردسر داره.
مخصوصا اگر خیلی وقت باشه که ننوشته باشیش.
هی میخواد قاطی شه.
ولی خوشبختانه قاطی نشد.
خیالم راحت شد.
دیگه میره واسه مهر شدن و ...
امتحان.
نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


میگم این مدل عروسی های اینجوری هم جالبه ها...
همچین یه جوریه.
منکه خوشم نمیاد.
یعنی چی که داماد نیست.
خی عروسی نگیرین.
انگار مجبورشون کردن.
خیلی دلتون میخواد آقای داماد تشریف بیارن.
نشستن اونور دنیا با Webcam مجلس عروسی خودشونو میبینن.
به حق چیزای ندیده و از این حرفا.
دیگه عصر ارتباطات داره میترکونه.
آخه اینم شد عروسی...؟!
نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


همچین یهو جو درس گرفت که یادم رفت آپ کنم.
از بس هواشناسی خوندم همه چیرو بهش ربط میدم.
خدا بخیر کنه.
بگو ایشالا...
.
.
.
نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


امروز خیلی پیشرفت کردم.
کلی از پروندمو درست کردم.
اوضاش بهم ریخته بود.
از 69 ساعت به بعد دیگه هیچی ننوشته بودم.
درهم برهم بود حسابی.
ولی امروز خوب شد.
کلیش درست شد.
فقط مونده این لاگ.
که اینم بنویسم دیگه کاری باهاشون ندارم.
نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


با دوتا مانیتور کار کردنم همچین حالی میده ها...
تا حالا تجربه نکرده بودم.
ولی جالبه.
خب چیکار کنم دیگه.
الان محاسبات این موشکای ناسا کلیش دست منه آخه...!
واسه همینه که مجبورم از دوتا مانیتور استفاده کنم.
فقط نمیدونم چرا این موشکاش هوا نمیره.!!
من خیلی سعی میکنم.
ولی فایده نداره.
نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


چقدر امروز خوب بود.
منکه خیلی خیلی خیلی دوست داشتم.
میدونی یه حس خوبی داشتم.
کاری بود که خیلی وقته دوست داشتم انجام بشه.
که بالاخره امروز شد.
بنظرم خیلی مفید بود.
درسته راجع به مسائل اصلا صحبتی نشد ولی همین خودش کلی بود.
ایشالا دفعه بعدی و بعدی و ...
نوشته شده در  یکشنبه نهم تیر 1387  توسط کوروش  | 


نمیدونم چرا انقدر امتحان معرفی رو زود میگیرن.
آخه چه خبره دو هفته زودتر...!
زمانی نمونده تا اون روز.
حالا هی اینا به ما استرس میدن.
خیلی خودم کم استرس دارم.
حالا این امتحان زود هم شد مزید بر علت.
ای بابا.
تموم بشه از شرش راحت شیم.
یعنی میشه...؟
نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387  توسط کوروش  | 


چقدر خوب.
بالاخره چک شد.
مبارک باشه عزیزم.
دیدی چقدر راحت بود.
ایشالا مراحل بعدی.
خیلی خوشحال شدم.
دیگه الان رسما خلبانی.
جون...
نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387  توسط کوروش  | 


به سلامتی دیگه چک و هورا...
دیگه تموم میشه.
ایشالا به سلامتی.
شیرینی و بگو.
افتادیم حسابی.
آخ جون.
نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط کوروش  | 


چه الکی الکی داشتیم میرفتیم تو شکم یارو.
البته آخه اونجوری که گفت احساس بدی کردم.
تقصیر خودش بود.
آخه اون چه وضع گفتنه.
ولی نه چیزی نگفت.
اگرم میگفت مثکه اهالی آماده باش بودن.
نگرانیم از همین بود.
که نکنه چیزی نگن.
که خوشبختانه اینجوری نبود.
تو مجتمع زندگی کردن این بدبختیهارم داره دیگه.
انقدر بدم میاد از این آدمای فضول.
آخه بگو به تو چه..؟!
بیچاره چیزی نگفته که.!
نه توروخدا بیاد بگه!
.
.
من خوب میشم؟
نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387  توسط کوروش  | 


به به...
روز زن هم فرا رسید و ...
چقدر شلوغه همه جا.
اینجور مناسبتا که میشه همه جا داره از شلوغی میترکه.
مخصوصا این گل فروشی ها.
صف هاش شده مثل صف پمپ بنزین.
خلاصه مبارک باشه دیگه...
نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط کوروش  | 


این آلبوم راستین هم که بالاخره اومد.
البته خیلی وقته اومده.
من یهو امروز یادم افتاد بنویسم.
کلا آلبوم خوبیه.
میشه گفت چارتا آهنگ خوب توش پیدا میشه.
تو این دوره زمونه با این وضعیت خواننده ها این خیلی عالیه.
صداش که خیلی قشنگه.
در کل صداش خیلی شبیه ابی هم هست.
حال میکنیم...
نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


دیدین یهو جو میگیره...
همچین یهو حس درس خوندن میاد.
خلاصه امروز اینجوری شد.
البته نه آنچنانی ها.
ولی ای بدک نبود.
یه چیزایی خوندیم.
آخه تو این چند روزه زیاد نخونده بودم.
یعنی خوب نخونده بودم.
ولی امروز خوب بود.
حالا تا ببینیم چی پیش میاد.
نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


ای بابا...
دوباره تابستون شد.
چقدر زود میگذره.
آدم باورش نمیشه.
انگار همین دیروز بود که ...
واقعا این گذر عمر که میگن همینه دیگه.
همینجوری الکی الکی میبینی سنت داره میره بالا.
هنوزم هیچ کاری نکردی.
معلومم نیست چی میخواد به سرت بیاد.
خدا رحم کنه.
بعضی مواقع احساس میکنم که چرا اینجوریه.
یعنی منظورم اینکه احساس میکنم از زندگی عقبم.
اونجوری که باید باشم نیستم.
البته شایدم اشتباه دارم فکر میکنم.
شاید همش توهمه.
ولی نمیتونم بهش فکر نکنم.
مخصوصا نگرانی از آینده.
اون که دیگه غوغا میکنه.
حالا یکی نیست بگه چه خبره از حالا...؟!
اینهمه فکر و خیال که چی آخه...
ولی نمیتونم دیگه.
دست خودم نیست.
نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387  توسط کوروش  | 


توروخدا پیشنهادو ببین.
میگن اسمشو بذاریم عبدولقاسم...
نظر شما چیه؟
منکه راضی نیستم.
.
.
.
نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


سامی کم بود...
یکی دیگم اضافه شد.
البته این با سامی فرق میکنه.
ولی بالاخره دوتاشون پرندن دیگه.
تازه این یکی خیلی کوچولوه.
خیلی خیلی...
از مدل جیک جیک کردنش کاملا معلومه.
البه هنوز اسمش قطعی نشده.
هنوز به توافق نرسیدیم.
ولی این اسم بهش میاد.
مخصوصا اینکه با سامی هماهنگی داره.

نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387  توسط کوروش  | 


این آهنگ های ناصر چشم آذر و که آدم گوش میکنه اصلا از خود بیخود میشه.
خیلی قشنگن.
آخر آرامشن.
آدم کیف میکنه.
و البته خب پیانو دیگه...
وقتی اسم پیانو میاد دیگه کاملا همه چیز مشخصه.
من که هی اینارو گوش میدم.
هی کیف میکنم.
روح آدم جلا پیدا میکنه.
مرسی قربونت برم...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


بالاخره Firefox 3 هم اومد.
عجب چیزیه این Browser.
و از همه مهمتر تو تعداد دانلود ایران در رده 7ام قرار گرفته.
باورم نمیشه.
یعنی از ایران انقدر دانلود شده.
خیلی جالبه.
اینم لینکش.
اینم کیک ماکروسافت برای فایرفاکس.
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


به به...
عجب مهمونی تو برنامه مثلث شیشه ای آورده بودن .
خیلی خرسند شدم.
زیبا بود.
ولی بدجنس ها خیلی وقتش کم بود.
زود تمومش کردن.
کاشکی بیشتر بود.
جالبیش اینکه طرف آشنا هم بود.
تجربه پرواز Formation باهاش داشتم.
البته خیلی وقت پیش.
ولی در کل خاطره خوبی بود.
یادمه رفتیم اراک و برگشتیم پیام.
خوش گذشت.
راستی این هواپیما هم خوب شانس آوردا...

نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


دیگه حالا اگر عمرا فهمیدین موضوع این پست من چیه...!
فقط اونی که باید بفهمه میفهمه.
آخه تازه بهش ثابت شد.
خودش به چشم دید.
البته بیچاره حرف منو رد نکرده بود.
ولی خب کلا خودش دید دیگه.
اینو واسه اون نوشتم.
که همیشه یادش بمونه.
و همینطور منم همیشه این روزو یادم بمونه.
خیلی روز لذت بخشی بود.
منکه کلی کیف کردم.
خیلی خوشمزه بودن.
جونننننننننننز...!
نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


آدم بعضی مواقع چیزایی میشنوه که شاخ در میاره...
یعنی چی مثلا...
نمیدونم این حرفارو از کجاشون در میارن.
خدا شفا بده ایشالا...
.
.
.
نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


حرفی ندارم بزنم.
فقط میتونم بگم خیلی چیزا تو مخم نمیره.
نمیدونم چی باید بگم.
.
.
.
.
فقط متاسفم.
نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


یعنی اصلا نمیدونم چی بگم...!
واقعا برای بعضی ها خیلی متاسفم.
یعنی خیلیییییییییییییییییی....
که همیشه خودشونو همه چیز فهم و همه چیز دون میدونن.
آدم چیزایی میبینه که شاید صد سال تو خوابم نمیدیده.
باورم نمیشه.
اونایی که دم از ارزش و دوستی و هزار تا حرف دیگه میزنن اونوقت خودشون...
اصلا حالم بهم میخوره.
انقدر دورویی...
انقدر قایم موشک بازی...
انقدر توهم....
آخه دیگه تا کی؟
بسه دیگه.
والا خجالت هم خوب چیزیه.
فکر میکنن همه مثه خودشونن.
ترسو.
جرات ندارن رک حرف بزنن.
همش قایم موشک بازی...
وای وای....
جدا حالم داره بهم میخوره.
هیچی ندارم راجبشون بگم.
فقط واقعا متاسفم.
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


گل من گوهر من کاش اینجا بودی
اگر اینجا بودی خانه خاموش نبود.
آینه حوصله داشت گل فراموش نبود.
وزن قلبم سنگین.
غربت آهنگ نبود.
ساعت دیواری خسته از زنگ نبود.
با تو بودن ای کاش تا ابد ممکن بود.
لحظه های دیدار تا ابد ساکن بود.
اگر اینجا بودی زندگی وسعت داشت.
غزل ناگفته به قلم رغبت داشت.
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


ئه...
دوباره من یادم رفت اینجارو آپ کنم.
حالا مهم نیست.
فدای سرم.
خی لابد وقت نبوده دیگه.
چیکار کنم.
بجاش روز خیلی خوبی بود.
منکه خیلی خیلی دوست داشتم.
بسیار خوش گذشت.
لذت بردم.
دیگه همین...
.
نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


این شرکتی که من ازش اینترنت میگیرم خیلی جالبه.
در بعضی مواقع دچار قاط زدگی شدید میشه.
اونم از نوع جالب.
یعنی کلی به نفع ما میشه.
یهو میبینی سرعت خیلی خیلی رفته بالا.
میشه گفت حداقل سرعت میشه سرعت سه تا بالاتر.
نمیدونم چرا اینجوری میشه.
ولی هر چند وقت یکبار همچین چیزی پیش میاد.
خیلی خوبه.
بازم میخوام...
نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


بالاخره اومدن...
همین دیگه...
.
.
.
.
.
.

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


فقط دلم میخوار امروزو حتما ثبت کنم.
خیلی روز خوبی برام بود.
ولی متاسفانه نمیتونم توضیح بدم.
میشه گفت کلماتی واسش ندارم.
که بخوام وصف کنم.
فقط میخوام امروزو واسه تمام عمرم یادم بمونه.
همین.
.
.
.
.
.


دوستت خواهم داشت بیشتر از دیروز.باکی ندارم از هیچ کس و هر کس که تو را دارم...

نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


شاید فردا بیان.
شایدم پس فردا.
دیگه یکم تمیز کاری لازمه.
البته کاری که نکرده بودم.
همه چی تر و تمیز بود.
ولی بد نیست یکم تمیز کاری کرد.
نگن فقط خورده و خوابیده.
گناه دارن.
میان از راه.
خستن.
نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


اصلا حس و حال دوباره درس خوندن نیست.
حتی فکرشو میکنم یجوریم میشه.
اونم چیزای تکراری.
بازم از اول.
ولی خب این یکی یکم حساس تره.
بخاطر همینم هست که همش نگرانم.
نمیدونم چی میشه.
فقط خیلی نگرانم.
نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


این تنهایی هم از یه نظرایی بده.
آدم تنهاست...
بیکارم که باشه
هی میشینه با خودش فکر میکنه.
یاد گذشته میافته.
ناراحت میشه.
غصه میخوره.
افسوس میخوره.
حتی بعضی مواقع باورش نمیشه که شرایط انقدر عوض شده.
مگه میشه انقدر یهو همه چی عوض بشه.
ولی واقعا میبینی شده دیگه.
کاریش هم نمیشه کرد.
نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


این زندگی مجردی هم عالمی داره ها...
البته فکر نمیکنم خیلی خوب باشه.
احتمالا اولش بدک نیست.
فکر کنم یواش یواش سخت بشه.
ولی کلا تجربه بدی نیست.
خوبه آدم تجربه کنه.
آدم کلی چیز یاد میگیره.
ولی خودمونیم خوب به خودم میرسما...
نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


آخیییییییییییییی....
چقدر خوب شد.
دیگه تموم شد.
ولی بازم فعلا.
واسه امتحان.
آخ آخ حالا بعد از امتحانو بگو.
دوباره مونده.
پس کی همش تموم میشه...
نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


وای وای چیزی نمونده.
فقط 5 ساعت دیگه بپرم فعلا تمومه.
البته فعلا فقط.
اونم برای امتحان.
یعنی میشه...؟
ای خدا چی میشه...
چقدر راحت میشم.
کاشکی زودتر تموم شه.
یعنی فردا پرواز بهم میدن که تموم شه...؟
ایشالا!
نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


چقدر خوب و لذت بخشه که آرامش داشته باشی.
میشه گفت از هر چیزی بهتره.
از هر چیزی لذت بخش تره.
مخصوصا اینکه آرامشت کنارت باشه.
حسش کنی.
بغلش کنی.
از وجودش لذت ببری.
احساس مالکیت کنی.
وای وای..
چقدر خوب بود.
کلی خستگی از تنم در رفت.
خدا از من نگیره.
نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


دیگه یهو بگو Base آموزشگاه رو بردیم تبریز.
6 تا هواپیما بردیم.
چه خبره...؟
نمیدونم.
خیلی خوب بود.
هم پرواز.
هم مسائل خارج از پرواز.
مخصوصا وقتی استادت هم آشنا در بیاد.
و همچنین هواپیمات هم همچین توپ باشه.
دیگه چی میخوای...؟
گفت مبارکه.
پس افتادیم دیگه...!
چقدر حوله!
نوشته شده در  جمعه دهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


دوباره این آپ کردن به تاخیر افتاد.
من یادم نیست.
.
.
.
.
.
.
.
.
همین دیگه.
نوشته شده در  پنجشنبه نهم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


امروز درسته بخاطر پایین بودن دید زود برگشتیم و ادامه ندادیم.
ولی میتونم بگم یکی از تجربه های خیلی خیلی خوبی بود.
تا حالا با این وضعیت پرواز نکرده بودم.
واقعا هیچ جارو نمیشد دید.
خودش کلی باحال بود.
تا حدی که ما حتی باند و نمیدیدم.
ولی خیلی حال داد.
همچین با Approach Chart اومدیم.
نه اینکه دقیقا طرح Approach بزنیم.
ولی ازش خیلی استفاده کردیم.
منکه کلی کیف کردم.
واقعا شرایط IMC بود

چقدر پپپپپد جنسیییییی...!
نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


آخه من چند بار بگم چی میخوام.
6546541651 بار ازم پرسیده.
منم جواب دادم.
بازم نمیفهمه.
هی دوباره میاد میپرسه.
ای خداااا..!
اینهمه زنگ زدیم و گفتیم و ...
بعد رفتم میبینم 2 ساعت دوباره IR
اونم با این مشنگ.
نزدیک بود بریم تو کار دعوا.
نه به اون
نه به Grade سبز.
ببین گیر کیا افتادیماا

چقدر صدای عروسی میاد از اون پشت...!
نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


ماشالا...
استانداردو ترکوند...!
A
مبارکش باشه.
واقعا حقش همین بود.
خوش بحالش.
خدا قسمت کنه.
از این بابت خیلی خوشحالم.
ایشالا IR هم همینطوری.
ایشالا همیشه موفق باشه.


چقدر خوبه که برای رسیدن به این هدف مشترک همدیگرو کمک کنیم.

تو گوشم داد میزنی به پات نسوزم...نمیدونی بی تو مرگه شب و روزم...
 

نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


اصلا روزهای خوبی نیست.
و روزهای خوبی در انتظارم نیست.
خیلی بده.
یکماه.
من چیکار کنم آخه.
تحملش سخته.
خب دست خودم نیست.
گناهم چیه؟
اینکه خیلی احساسیم..؟
بازم دست خودم نیست.
اصلا حالم خوش نیست.
حتی دیگه حوصله نوشتن هم ندارم.
بسرم زده در اینجارو تخته کنم.
هنوز مطمئن نیستم.


دلم گرفت از این همه فکر و دربدری...کی تموم میشه.

نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


حالا ببین یبار رفتیم تبریزا.
چشم ندارن ببینن.
دیگه خبری نیست از پرواز.
خیلی از اونجا خوشمون میاد.
اینهمه هم طولش میدن.
هنوز 22 ساعت دیگه میخوام واسه امتحان.
خدا بخیر کنه.
 
ای خدا دلم گرفته.
نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


الان اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم..
حالش خوب نیست.
منم حوصله ندارم.
در نتیجه هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم...
.
.
.
.
.
.
.


من بمیرم همچین روزی رو نبینم.

نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


انقدر وقتی هست شلوغ میکنه که وقتی نیست کاملا نبودش احساس میشه.
خیلی خونه ساکته وقتی نیست.
زود میاد البته.
امروز پرواز نداشتم.
نمیدونم چرا.
شاید با خودشون گفتن زیادیش میکنه.
بجاش کلاس داشتیم.
با دکتر سبحان.
ولی قبل و بعد از کلاس از همه چی بهتر بود.
خیلی دوست داشتم.
ایشالا ...

چرا حالت اینجوری شد...؟
نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


امروز بالاخره رفتم تبریز.
خیلی خیلی خوب بود.
چقدر فرودگاه زیبایی بود.
چقدر مهمون نواز.
اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه.
منکه خیلی کیف کردم.
البته اگر میشد بیشتر بمونیم که خییل بهتر میشد.
ولی خب نمیشه دیگه.
باید زود برگردیم.
در حد یک ساعت بیشتر نموندیم.
اونم بخاطر این بود که Flight Plan باز شه تا بتونیم بریم.
انصافا راهش زیاده.
یعنی آدم خسته میشه.
ولی در کل خیلی خوبه که میریم میشینیم.
اونم یه جای غریبه.
این خودش خیلی امتیاز خوبیه.
و همینطور حس جدید و خوبی.

آخه من چی بگم بهت که انقدر ماهی که اینهمه وایسادی تا منم بیام بعد باهم بریم.
واقعا ممنونم عزیزم.فقط میتونم بگم عجقمیییییییییییییییییییی....!
 
نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


امروز خیلی خلوت بود.
چقدر خوب بود.
میشه گفت بار اولی بود که انقدر خلوت بود.
ولی حیف که این هوا مجال نمیده.
دوباره رفتیم.
وسط راه برگشتیم.
هوا ریخت بهم.
جوری شده بود که اصلا دیگه زمین مشخص نبود.
تکون هم که دیگه هیچی...
مگه میشد تو یه ارتفاع موند.
ولی اینم قشنگی خودشو داشت.


اولین پرواز با کاشف.خوب بود.سوال بارون بود.


 
نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


امروز هم نرفتم پیام.
دیشب خیلی خسته بودم.
نمیدونم چرا.
اصلا حس و حالش نبود.
مخصوصا اینکه اگر میخواستم برم نباید ماشین میبردم.
در ضمن این رادار مهرآباد هم که بنظر میرسید خراب بود هنوز.
البته دقیقا نمیدونم ولی اینجوری بنظر میرسید.
تازه از همه مهمتر آخه تنها مگه انگیزه واسه آدم میمونه که این همه راه برم اونجا.
شایدم الکی دنبال بهونه میگشتم که روزایی که قراره تنها برم زودتر بگذره و برسه به آخر هفته.
میشه گفت همه امیدم به آخر هفتس.
یه جورایی صبحا که پا میشم برم همش با خودم مرور میکنم که آخ جون چیزی نمونده.
با این قصه هر روز خودمو گول میزنم و میرم.
ولی بازم خیلی خیلی سخته.
اصلا دوست ندارم.
حتی اگر شرایط مثل اون زمان قدیم خودم باشه دیگه الان خیلی موارد فرق کرده.
دیگه واقعا احساس میکنم تنهایی کم میارم.
عادت کردم به حضور ...
عادت کردم به آرامش در کنار ...
بخاطر همین دیگه تنهایی برام واقعا سخته.
در خیلی مواقع هم غیر قابل تحمل.
واسه همینم هست که اکثرا دنبال بهونه میگردم واسه نرفتن.
امروز هم که پیام نرفتم تو خونه هم خیلی روز خوبی نداشتم.
نمیدونم چرا ناخوداگاه همش میرم تو فکر.
همش احساس میکنم ذهنم مشغوله.
البته خب بایدم باشه.
فکر به آینده.
فکر به راهی که در پیش دارم.
فکر به کارایی که باید انجام بدم.
همه و همه چیزهایی که باید در آینده انجام بشه.
ولی نگرانم.
نمیدونم چرا...
سختیش اینکه همش رو دوش خودمه.
منظورم اینکه همه کارهایی که باید انجام بشه باید خودم انجام بدم.
بخاطر همینم هست که خیلی نگرانم.
واسه اینکه چی میشه.
یا چه خواهد شد...؟

چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه میبندند...
نوشته شده در  دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


آخه مگه میشه همچین چیزی...!؟
رادار Approach خراب بشه.
بعدم اینهمه طول بکشه تا درست بشه.
البته هنوز که درست نشده.
البته بازم میگن.
من که بعید میدونم.
جای به این شلوغی و مهمی.
اونوقت مگه میشه Backup نداشته باشه.
اینجوری باشه که همه پروازا خراب میشه.
منکه باورم نمیشه.
ولی در هر صورت میگن فردا هم خبری نیست.
همش Local میپریم.
تا بریم ببینیم چی پیش میاد.
 
این High Nav رفتن هم شده دردسر.
نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


یادم نمیاد چه اتفاقاتی واسم اقتاده که بنویسم.
اینم از نتایج دیر آپ کردنه.
اینجوری نمیشه.
باید یه فکری براش بکنم.
ولی جدا چرا هیچی یادم نیست...


همین دیگه!

نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


این پرواز رفتن ما هم همه زندگیمونو مختل کرده.
اصلا متوجه نمیشم چجوری روزا میگذره.
یه زمانی چقدر قشنگ سر وقت میومدم اینجارو آپ میکردم.
ولی چند وقته دیگه انقدر که خستم مخم کشش نداره.
البته خیلی مواقع هم اصلا آپ کردنم نمیاد.
امروز هم که خونه نشین شدم.
قرار بود برم پرواز.
ولی نشد دیگه.
امروز مهمون بازی هم داریم فکر کنم.


یعنی میشه...؟!

نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


اسمم رو برد بودا...
قرار بود امروز برم تبریز.
ولی با یک حرکت بسیار ناجوانمردانه دیسپچرمون اسم منو پاک کرد.
البته کل برنامه ای که ریخته بودنو عوض کردن.
که یکیشم این بود که اسم من پاک شه.
نمیدونم چرا...!
جالبیش اینکه یک ساعت قبلش هم آرش ازم پرسید که فردا میام که حتما..
که منم گفتم آره میام.
اونم گفت پس فردا بیا که واست پرواز تبریز گذاشتم.
ولی بعدش اینجوری شد.
البته همون بهتر که نرفتم.
آخه اینجوری دوست نداشتم.
تنها...

خدایا کمکم کن...
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


این CB ها ترکوندن دیگه اونجارو...
پشت سر هم میان.
یکی پس از دیگری.
عجب هوایی بود.
خیلی قشنگ بود.
درسته نذاشت ما پرواز کنیم ولی بجاش کلی از خود هوا لذت بردیم.
بعدم همینکه همه آرامشت کنارت باشه خودش به همه چی می ارزه.
اصلا پرواز چیه...

 

آب معدنی جان این پیام که هی میگیم اسم همون فرودگاهی که میریم پرواز میکنیم.
تو مهرشهر کرج...
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


صبح زود بیدار شدن هم خوبی داره هم بدی.
آخه معمولا اگر کار داشته باشم صبح زود بیدار میشم.
وگرنه خب میگیرم میخوابم.
حالشو میبرم.
ولی این چند وقته بخاطر رفتن پیام مجبور شدم هر روز زود پاشم.
اونوقت بدیش اینکه یه روز هم که میخوام نرم و استراحت کنم نمیشه.
ناخودآگاه پا میشم.
امروز هم خیلی سعی کردم بیشتر بخوابم ولی نشد.
اینم بده دیگه.
ولی مثکه خستگی تو بدنم مونده.
هنوز احساس خستگی میکنم.
البته فکر میکنم دلیل دیگه ای داره.
احتمالا دلم خستس.
خب بایدم باشه.
وقتی چند روزه که بهش نمیرسم همین میشه دیگه.
البته من نباید بهش برسم.
باید مسئولش بیاد.
اون بیاد دیگه همه چی عالی میشه.
دیگه خستگی معنا نداره.
ایشالا فردا میاد.
آخ جون...
از حالا کیفم کوکه.
چقدر خوببببببببببببببببببببببه....!

ببینیم فردا تبریز برو هستیم یا نه.
نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


مردیم از بس رفتیم زنجان و اومدیم.
اینم شد پرواز آخه.
من چقدر غر میزنما..
الان اینو احساس کردم.
ولی خب راست میگم دیگه.
ولی در عوض خیلی خیلی خوب بود این دفه.
اونم با یه استاد خوب.
هنرمند.
دوبلر.
معلم موسیقی
و
.
.
.
خیلی خوب بود.
میتونم بگم از معدود پروازایی بود که اصلا استرس نداشتم و کاملا لذت بردم.
ماشالا اکثرا انقدر اذیت میکنن که پرواز تو گلوت گیر میکنه.
وای این یکی اینجوری نبود.
کلا بسیار تا بسیار عالی بود.

راستی فردا نمیرم پیام.خیلی خسته شدم.میخوام لالا کنم..!
نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


وای وای خیلی خیلی خستم.
اصلا دارم غش میکنم.
این پیام ببین آدمو به چه روز میندازه.
پس من رفتم...
.
.
.
.
.

بخیر گذشت...!
نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  توسط کوروش  | 


Blog Skin