تبليغاتX
یادداشت های کوروش

چقدر خوب.
بالاخره چک شد.
مبارک باشه عزیزم.
دیدی چقدر راحت بود.
ایشالا مراحل بعدی.
خیلی خوشحال شدم.
دیگه الان رسما خلبانی.
جون...
نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387  توسط کوروش  | 


به سلامتی دیگه چک و هورا...
دیگه تموم میشه.
ایشالا به سلامتی.
شیرینی و بگو.
افتادیم حسابی.
آخ جون.
نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387  توسط کوروش  | 


چه الکی الکی داشتیم میرفتیم تو شکم یارو.
البته آخه اونجوری که گفت احساس بدی کردم.
تقصیر خودش بود.
آخه اون چه وضع گفتنه.
ولی نه چیزی نگفت.
اگرم میگفت مثکه اهالی آماده باش بودن.
نگرانیم از همین بود.
که نکنه چیزی نگن.
که خوشبختانه اینجوری نبود.
تو مجتمع زندگی کردن این بدبختیهارم داره دیگه.
انقدر بدم میاد از این آدمای فضول.
آخه بگو به تو چه..؟!
بیچاره چیزی نگفته که.!
نه توروخدا بیاد بگه!
.
.
من خوب میشم؟
نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387  توسط کوروش  | 


به به...
روز زن هم فرا رسید و ...
چقدر شلوغه همه جا.
اینجور مناسبتا که میشه همه جا داره از شلوغی میترکه.
مخصوصا این گل فروشی ها.
صف هاش شده مثل صف پمپ بنزین.
خلاصه مبارک باشه دیگه...
نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387  توسط کوروش  | 


این آلبوم راستین هم که بالاخره اومد.
البته خیلی وقته اومده.
من یهو امروز یادم افتاد بنویسم.
کلا آلبوم خوبیه.
میشه گفت چارتا آهنگ خوب توش پیدا میشه.
تو این دوره زمونه با این وضعیت خواننده ها این خیلی عالیه.
صداش که خیلی قشنگه.
در کل صداش خیلی شبیه ابی هم هست.
حال میکنیم...
نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


دیدین یهو جو میگیره...
همچین یهو حس درس خوندن میاد.
خلاصه امروز اینجوری شد.
البته نه آنچنانی ها.
ولی ای بدک نبود.
یه چیزایی خوندیم.
آخه تو این چند روزه زیاد نخونده بودم.
یعنی خوب نخونده بودم.
ولی امروز خوب بود.
حالا تا ببینیم چی پیش میاد.
نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387  توسط کوروش  | 


ای بابا...
دوباره تابستون شد.
چقدر زود میگذره.
آدم باورش نمیشه.
انگار همین دیروز بود که ...
واقعا این گذر عمر که میگن همینه دیگه.
همینجوری الکی الکی میبینی سنت داره میره بالا.
هنوزم هیچ کاری نکردی.
معلومم نیست چی میخواد به سرت بیاد.
خدا رحم کنه.
بعضی مواقع احساس میکنم که چرا اینجوریه.
یعنی منظورم اینکه احساس میکنم از زندگی عقبم.
اونجوری که باید باشم نیستم.
البته شایدم اشتباه دارم فکر میکنم.
شاید همش توهمه.
ولی نمیتونم بهش فکر نکنم.
مخصوصا نگرانی از آینده.
اون که دیگه غوغا میکنه.
حالا یکی نیست بگه چه خبره از حالا...؟!
اینهمه فکر و خیال که چی آخه...
ولی نمیتونم دیگه.
دست خودم نیست.
نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387  توسط کوروش  | 


Blog Skin