تبليغاتX
یادداشت های کوروش

آخه من چند بار بگم چی میخوام.
6546541651 بار ازم پرسیده.
منم جواب دادم.
بازم نمیفهمه.
هی دوباره میاد میپرسه.
ای خداااا..!
اینهمه زنگ زدیم و گفتیم و ...
بعد رفتم میبینم 2 ساعت دوباره IR
اونم با این مشنگ.
نزدیک بود بریم تو کار دعوا.
نه به اون
نه به Grade سبز.
ببین گیر کیا افتادیماا

چقدر صدای عروسی میاد از اون پشت...!
نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


ماشالا...
استانداردو ترکوند...!
A
مبارکش باشه.
واقعا حقش همین بود.
خوش بحالش.
خدا قسمت کنه.
از این بابت خیلی خوشحالم.
ایشالا IR هم همینطوری.
ایشالا همیشه موفق باشه.


چقدر خوبه که برای رسیدن به این هدف مشترک همدیگرو کمک کنیم.

تو گوشم داد میزنی به پات نسوزم...نمیدونی بی تو مرگه شب و روزم...
 

نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


اصلا روزهای خوبی نیست.
و روزهای خوبی در انتظارم نیست.
خیلی بده.
یکماه.
من چیکار کنم آخه.
تحملش سخته.
خب دست خودم نیست.
گناهم چیه؟
اینکه خیلی احساسیم..؟
بازم دست خودم نیست.
اصلا حالم خوش نیست.
حتی دیگه حوصله نوشتن هم ندارم.
بسرم زده در اینجارو تخته کنم.
هنوز مطمئن نیستم.


دلم گرفت از این همه فکر و دربدری...کی تموم میشه.

نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


حالا ببین یبار رفتیم تبریزا.
چشم ندارن ببینن.
دیگه خبری نیست از پرواز.
خیلی از اونجا خوشمون میاد.
اینهمه هم طولش میدن.
هنوز 22 ساعت دیگه میخوام واسه امتحان.
خدا بخیر کنه.
 
ای خدا دلم گرفته.
نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


الان اصلا حال و حوصله نوشتن ندارم..
حالش خوب نیست.
منم حوصله ندارم.
در نتیجه هیچ انگیزه ای برای نوشتن ندارم...
.
.
.
.
.
.
.


من بمیرم همچین روزی رو نبینم.

نوشته شده در  جمعه سوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


انقدر وقتی هست شلوغ میکنه که وقتی نیست کاملا نبودش احساس میشه.
خیلی خونه ساکته وقتی نیست.
زود میاد البته.
امروز پرواز نداشتم.
نمیدونم چرا.
شاید با خودشون گفتن زیادیش میکنه.
بجاش کلاس داشتیم.
با دکتر سبحان.
ولی قبل و بعد از کلاس از همه چی بهتر بود.
خیلی دوست داشتم.
ایشالا ...

چرا حالت اینجوری شد...؟
نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


امروز بالاخره رفتم تبریز.
خیلی خیلی خوب بود.
چقدر فرودگاه زیبایی بود.
چقدر مهمون نواز.
اصلا فکر نمیکردم اینجوری باشه.
منکه خیلی کیف کردم.
البته اگر میشد بیشتر بمونیم که خییل بهتر میشد.
ولی خب نمیشه دیگه.
باید زود برگردیم.
در حد یک ساعت بیشتر نموندیم.
اونم بخاطر این بود که Flight Plan باز شه تا بتونیم بریم.
انصافا راهش زیاده.
یعنی آدم خسته میشه.
ولی در کل خیلی خوبه که میریم میشینیم.
اونم یه جای غریبه.
این خودش خیلی امتیاز خوبیه.
و همینطور حس جدید و خوبی.

آخه من چی بگم بهت که انقدر ماهی که اینهمه وایسادی تا منم بیام بعد باهم بریم.
واقعا ممنونم عزیزم.فقط میتونم بگم عجقمیییییییییییییییییییی....!
 
نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387  توسط کوروش  | 


Blog Skin