امروز خیلی خلوت بود.
چقدر خوب بود.
میشه گفت بار اولی بود که انقدر خلوت بود.
ولی حیف که این هوا مجال نمیده.
دوباره رفتیم.
وسط راه برگشتیم.
هوا ریخت بهم.
جوری شده بود که اصلا دیگه زمین مشخص نبود.
تکون هم که دیگه هیچی...
مگه میشد تو یه ارتفاع موند.
ولی اینم قشنگی خودشو داشت.
چقدر خوب بود.
میشه گفت بار اولی بود که انقدر خلوت بود.
ولی حیف که این هوا مجال نمیده.
دوباره رفتیم.
وسط راه برگشتیم.
هوا ریخت بهم.
جوری شده بود که اصلا دیگه زمین مشخص نبود.
تکون هم که دیگه هیچی...
مگه میشد تو یه ارتفاع موند.
ولی اینم قشنگی خودشو داشت.
اولین پرواز با کاشف.خوب بود.سوال بارون بود.
نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
امروز هم نرفتم پیام.
دیشب خیلی خسته بودم.
نمیدونم چرا.
اصلا حس و حالش نبود.
مخصوصا اینکه اگر میخواستم برم نباید ماشین میبردم.
در ضمن این رادار مهرآباد هم که بنظر میرسید خراب بود هنوز.
البته دقیقا نمیدونم ولی اینجوری بنظر میرسید.
تازه از همه مهمتر آخه تنها مگه انگیزه واسه آدم میمونه که این همه راه برم اونجا.
شایدم الکی دنبال بهونه میگشتم که روزایی که قراره تنها برم زودتر بگذره و برسه به آخر هفته.
میشه گفت همه امیدم به آخر هفتس.
یه جورایی صبحا که پا میشم برم همش با خودم مرور میکنم که آخ جون چیزی نمونده.
با این قصه هر روز خودمو گول میزنم و میرم.
ولی بازم خیلی خیلی سخته.
اصلا دوست ندارم.
حتی اگر شرایط مثل اون زمان قدیم خودم باشه دیگه الان خیلی موارد فرق کرده.
دیگه واقعا احساس میکنم تنهایی کم میارم.
عادت کردم به حضور ...
عادت کردم به آرامش در کنار ...
بخاطر همین دیگه تنهایی برام واقعا سخته.
در خیلی مواقع هم غیر قابل تحمل.
واسه همینم هست که اکثرا دنبال بهونه میگردم واسه نرفتن.
امروز هم که پیام نرفتم تو خونه هم خیلی روز خوبی نداشتم.
نمیدونم چرا ناخوداگاه همش میرم تو فکر.
همش احساس میکنم ذهنم مشغوله.
البته خب بایدم باشه.
فکر به آینده.
فکر به راهی که در پیش دارم.
فکر به کارایی که باید انجام بدم.
همه و همه چیزهایی که باید در آینده انجام بشه.
ولی نگرانم.
نمیدونم چرا...
سختیش اینکه همش رو دوش خودمه.
منظورم اینکه همه کارهایی که باید انجام بشه باید خودم انجام بدم.
بخاطر همینم هست که خیلی نگرانم.
واسه اینکه چی میشه.
یا چه خواهد شد...؟
چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه میبندند...
دیشب خیلی خسته بودم.
نمیدونم چرا.
اصلا حس و حالش نبود.
مخصوصا اینکه اگر میخواستم برم نباید ماشین میبردم.
در ضمن این رادار مهرآباد هم که بنظر میرسید خراب بود هنوز.
البته دقیقا نمیدونم ولی اینجوری بنظر میرسید.
تازه از همه مهمتر آخه تنها مگه انگیزه واسه آدم میمونه که این همه راه برم اونجا.
شایدم الکی دنبال بهونه میگشتم که روزایی که قراره تنها برم زودتر بگذره و برسه به آخر هفته.
میشه گفت همه امیدم به آخر هفتس.
یه جورایی صبحا که پا میشم برم همش با خودم مرور میکنم که آخ جون چیزی نمونده.
با این قصه هر روز خودمو گول میزنم و میرم.
ولی بازم خیلی خیلی سخته.
اصلا دوست ندارم.
حتی اگر شرایط مثل اون زمان قدیم خودم باشه دیگه الان خیلی موارد فرق کرده.
دیگه واقعا احساس میکنم تنهایی کم میارم.
عادت کردم به حضور ...
عادت کردم به آرامش در کنار ...
بخاطر همین دیگه تنهایی برام واقعا سخته.
در خیلی مواقع هم غیر قابل تحمل.
واسه همینم هست که اکثرا دنبال بهونه میگردم واسه نرفتن.
امروز هم که پیام نرفتم تو خونه هم خیلی روز خوبی نداشتم.
نمیدونم چرا ناخوداگاه همش میرم تو فکر.
همش احساس میکنم ذهنم مشغوله.
البته خب بایدم باشه.
فکر به آینده.
فکر به راهی که در پیش دارم.
فکر به کارایی که باید انجام بدم.
همه و همه چیزهایی که باید در آینده انجام بشه.
ولی نگرانم.
نمیدونم چرا...
سختیش اینکه همش رو دوش خودمه.
منظورم اینکه همه کارهایی که باید انجام بشه باید خودم انجام بدم.
بخاطر همینم هست که خیلی نگرانم.
واسه اینکه چی میشه.
یا چه خواهد شد...؟
چه بی چراغ و به ناروا راه بر عبور علاقه میبندند...
نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
آخه مگه میشه همچین چیزی...!؟
رادار Approach خراب بشه.
بعدم اینهمه طول بکشه تا درست بشه.
البته هنوز که درست نشده.
البته بازم میگن.
من که بعید میدونم.
جای به این شلوغی و مهمی.
اونوقت مگه میشه Backup نداشته باشه.
اینجوری باشه که همه پروازا خراب میشه.
منکه باورم نمیشه.
ولی در هر صورت میگن فردا هم خبری نیست.
همش Local میپریم.
تا بریم ببینیم چی پیش میاد.
این High Nav رفتن هم شده دردسر.
رادار Approach خراب بشه.
بعدم اینهمه طول بکشه تا درست بشه.
البته هنوز که درست نشده.
البته بازم میگن.
من که بعید میدونم.
جای به این شلوغی و مهمی.
اونوقت مگه میشه Backup نداشته باشه.
اینجوری باشه که همه پروازا خراب میشه.
منکه باورم نمیشه.
ولی در هر صورت میگن فردا هم خبری نیست.
همش Local میپریم.
تا بریم ببینیم چی پیش میاد.
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
یادم نمیاد چه اتفاقاتی واسم اقتاده که بنویسم.
اینم از نتایج دیر آپ کردنه.
اینجوری نمیشه.
باید یه فکری براش بکنم.
ولی جدا چرا هیچی یادم نیست...
اینم از نتایج دیر آپ کردنه.
اینجوری نمیشه.
باید یه فکری براش بکنم.
ولی جدا چرا هیچی یادم نیست...
همین دیگه!
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
این پرواز رفتن ما هم همه زندگیمونو مختل کرده.
اصلا متوجه نمیشم چجوری روزا میگذره.
یه زمانی چقدر قشنگ سر وقت میومدم اینجارو آپ میکردم.
ولی چند وقته دیگه انقدر که خستم مخم کشش نداره.
البته خیلی مواقع هم اصلا آپ کردنم نمیاد.
امروز هم که خونه نشین شدم.
قرار بود برم پرواز.
ولی نشد دیگه.
امروز مهمون بازی هم داریم فکر کنم.
یعنی میشه...؟!
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
اسمم رو برد بودا...
قرار بود امروز برم تبریز.
ولی با یک حرکت بسیار ناجوانمردانه دیسپچرمون اسم منو پاک کرد.
البته کل برنامه ای که ریخته بودنو عوض کردن.
که یکیشم این بود که اسم من پاک شه.
نمیدونم چرا...!
جالبیش اینکه یک ساعت قبلش هم آرش ازم پرسید که فردا میام که حتما..
که منم گفتم آره میام.
اونم گفت پس فردا بیا که واست پرواز تبریز گذاشتم.
ولی بعدش اینجوری شد.
البته همون بهتر که نرفتم.
آخه اینجوری دوست نداشتم.
تنها...
قرار بود امروز برم تبریز.
ولی با یک حرکت بسیار ناجوانمردانه دیسپچرمون اسم منو پاک کرد.
البته کل برنامه ای که ریخته بودنو عوض کردن.
که یکیشم این بود که اسم من پاک شه.
نمیدونم چرا...!
جالبیش اینکه یک ساعت قبلش هم آرش ازم پرسید که فردا میام که حتما..
که منم گفتم آره میام.
اونم گفت پس فردا بیا که واست پرواز تبریز گذاشتم.
ولی بعدش اینجوری شد.
البته همون بهتر که نرفتم.
آخه اینجوری دوست نداشتم.
تنها...
خدایا کمکم کن...
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
این CB ها ترکوندن دیگه اونجارو...
پشت سر هم میان.
یکی پس از دیگری.
عجب هوایی بود.
خیلی قشنگ بود.
درسته نذاشت ما پرواز کنیم ولی بجاش کلی از خود هوا لذت بردیم.
بعدم همینکه همه آرامشت کنارت باشه خودش به همه چی می ارزه.
اصلا پرواز چیه...
آب معدنی جان این پیام که هی میگیم اسم همون فرودگاهی که میریم پرواز میکنیم.
تو مهرشهر کرج...
نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
صبح زود بیدار شدن هم خوبی داره هم بدی.
آخه معمولا اگر کار داشته باشم صبح زود بیدار میشم.
وگرنه خب میگیرم میخوابم.
حالشو میبرم.
ولی این چند وقته بخاطر رفتن پیام مجبور شدم هر روز زود پاشم.
اونوقت بدیش اینکه یه روز هم که میخوام نرم و استراحت کنم نمیشه.
ناخودآگاه پا میشم.
امروز هم خیلی سعی کردم بیشتر بخوابم ولی نشد.
اینم بده دیگه.
ولی مثکه خستگی تو بدنم مونده.
هنوز احساس خستگی میکنم.
البته فکر میکنم دلیل دیگه ای داره.
احتمالا دلم خستس.
خب بایدم باشه.
وقتی چند روزه که بهش نمیرسم همین میشه دیگه.
البته من نباید بهش برسم.
باید مسئولش بیاد.
اون بیاد دیگه همه چی عالی میشه.
دیگه خستگی معنا نداره.
ایشالا فردا میاد.
آخ جون...
از حالا کیفم کوکه.
چقدر خوببببببببببببببببببببببه....!
ببینیم فردا تبریز برو هستیم یا نه.
آخه معمولا اگر کار داشته باشم صبح زود بیدار میشم.
وگرنه خب میگیرم میخوابم.
حالشو میبرم.
ولی این چند وقته بخاطر رفتن پیام مجبور شدم هر روز زود پاشم.
اونوقت بدیش اینکه یه روز هم که میخوام نرم و استراحت کنم نمیشه.
ناخودآگاه پا میشم.
امروز هم خیلی سعی کردم بیشتر بخوابم ولی نشد.
اینم بده دیگه.
ولی مثکه خستگی تو بدنم مونده.
هنوز احساس خستگی میکنم.
البته فکر میکنم دلیل دیگه ای داره.
احتمالا دلم خستس.
خب بایدم باشه.
وقتی چند روزه که بهش نمیرسم همین میشه دیگه.
البته من نباید بهش برسم.
باید مسئولش بیاد.
اون بیاد دیگه همه چی عالی میشه.
دیگه خستگی معنا نداره.
ایشالا فردا میاد.
آخ جون...
از حالا کیفم کوکه.
چقدر خوببببببببببببببببببببببه....!
ببینیم فردا تبریز برو هستیم یا نه.
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
مردیم از بس رفتیم زنجان و اومدیم.
اینم شد پرواز آخه.
من چقدر غر میزنما..
الان اینو احساس کردم.
ولی خب راست میگم دیگه.
ولی در عوض خیلی خیلی خوب بود این دفه.
اونم با یه استاد خوب.
هنرمند.
دوبلر.
معلم موسیقی
و
.
.
.
خیلی خوب بود.
میتونم بگم از معدود پروازایی بود که اصلا استرس نداشتم و کاملا لذت بردم.
ماشالا اکثرا انقدر اذیت میکنن که پرواز تو گلوت گیر میکنه.
وای این یکی اینجوری نبود.
کلا بسیار تا بسیار عالی بود.
اینم شد پرواز آخه.
من چقدر غر میزنما..
الان اینو احساس کردم.
ولی خب راست میگم دیگه.
ولی در عوض خیلی خیلی خوب بود این دفه.
اونم با یه استاد خوب.
هنرمند.
دوبلر.
معلم موسیقی
و
.
.
.
خیلی خوب بود.
میتونم بگم از معدود پروازایی بود که اصلا استرس نداشتم و کاملا لذت بردم.
ماشالا اکثرا انقدر اذیت میکنن که پرواز تو گلوت گیر میکنه.
وای این یکی اینجوری نبود.
کلا بسیار تا بسیار عالی بود.
راستی فردا نمیرم پیام.خیلی خسته شدم.میخوام لالا کنم..!
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
وای وای خیلی خیلی خستم.
اصلا دارم غش میکنم.
این پیام ببین آدمو به چه روز میندازه.
پس من رفتم...
.
.
.
.
.
بخیر گذشت...!
اصلا دارم غش میکنم.
این پیام ببین آدمو به چه روز میندازه.
پس من رفتم...
.
.
.
.
.
بخیر گذشت...!
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
