دیگه انقدر دیر میشه وقتی میام خونه که دیگه حس چیزی نیست.
ساعتای 7 و 8 تازه میرسیم.
ولی خب دیگه...
همینه دیگه.
باید بپریم.
تموم میشه زود.
بعدش بریم دنبال کار و زندگیمون.
چقدر دلم تنگ شده...
نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
آخرش نشد بریم.
دوباره این CB کار دست ما داد.
این فصل همیشه اینجوریه.
چقدر حیف شد ولی.
بازم خوبه دوساعتی پریدیم.
اونم با چه کسی...
دوباره این CB کار دست ما داد.
این فصل همیشه اینجوریه.
چقدر حیف شد ولی.
بازم خوبه دوساعتی پریدیم.
اونم با چه کسی...
آخه اینم شد دلیل...تو دروغ میگی.!!!
نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
دارم از خستگی میمیرم.
الا دیگه جونی واسه نوشتن نیست.
فردا هم دوباره صبح زود باید بریم بالا.
میخوایم بریم تبریز...
حالا اگه همه چی خوب باشه و چیزی پیش نیاد.
الا دیگه جونی واسه نوشتن نیست.
فردا هم دوباره صبح زود باید بریم بالا.
میخوایم بریم تبریز...
حالا اگه همه چی خوب باشه و چیزی پیش نیاد.
می خوابیدم!
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
بالاخره بعد از مدت ها مشرف شدم.
خیلی وقته نرفته بودم.
فردا میریم.
به به.
الانم میخوام برم زود بخوابم فردا باید زود پاشم.
پس وقت نیست.
بای بای...
چقدر خوبه آدم بدون استرس حرف بزنه..!
خیلی وقته نرفته بودم.
فردا میریم.
به به.
الانم میخوام برم زود بخوابم فردا باید زود پاشم.
پس وقت نیست.
بای بای...
چقدر خوبه آدم بدون استرس حرف بزنه..!
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
وای که امروز انقدر با این Simulator و VOR این چیزا کار کردم شبیه VOR شدم.
ولی بسیار تا بسیار زیبا و مهیج و عالی بود.
کلی چیزب یادم اومد.
خیلی خوب بود.
این خط ما هم که قسطی وصل میشه.
اینم خودش یه مدله دیگه.
هر روز یه چیزیش درست میشه.
ولی بسیار تا بسیار زیبا و مهیج و عالی بود.
کلی چیزب یادم اومد.
خیلی خوب بود.
این خط ما هم که قسطی وصل میشه.
اینم خودش یه مدله دیگه.
هر روز یه چیزیش درست میشه.
من نمیدونم اینهمه امضا آخه برای چیه..!!
نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
همچین خوشم اومدا...
مالوند همرو.
مثه رخت چرک.
البته واقعا دلیلی نداشت این همه.
ولی در کل صحنه جالبی بود.
تا حالا ندیده بودم.
خوب شد خودم دچارش نشدم.
باید حواسم باشه.
تو این دوران خیلی حواسم باید جمع باشه.
تا تموم شه.
!
هنوز خبری از بوق نیست.
نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
اولین دیدار امروز انجام شد.
بالاخره موفق شدم.
چقدر دلم میخواست اینجوری بشه.
من ببینم.
بالاخره شد.
دلم میخواد امروز همیشه یادم باشه.
برای همین دارم اینجا مینیویسم.
که برای همیشه ثبت بشه.
برای همیشه همچین روزی تو زندگیمو یادم باشه.
همیشه این اولین ها خیلی برای آدم قشنگن.
امیدوارم این بتونه شروع باشه.
البته تا قسمت چی باشه.
امیدوارم بازم ببینم.
این خط ما هم اومد...هورااا..!
بالاخره موفق شدم.
چقدر دلم میخواست اینجوری بشه.
من ببینم.
بالاخره شد.
دلم میخواد امروز همیشه یادم باشه.
برای همین دارم اینجا مینیویسم.
که برای همیشه ثبت بشه.
برای همیشه همچین روزی تو زندگیمو یادم باشه.
همیشه این اولین ها خیلی برای آدم قشنگن.
امیدوارم این بتونه شروع باشه.
البته تا قسمت چی باشه.
امیدوارم بازم ببینم.
این خط ما هم اومد...هورااا..!
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387  توسط کوروش
|
