تبليغاتX
یادداشت های کوروش

خیلی خستم.
البته بیشتر بخاطر اینکه صبح مثلا نسبتا زود پاشدم.
بعدم کلاس هم بگی نگی یکم کسل کننده بود.
مخصوصا اگه یکی هم همچین یه چیزی بگه که ...
تحملش خیلی سخته.
ای بابا.
اشکال نداره.
بذار خوش باشن.
ما هم اصلا انگار نشنیدیم.
ولی...
به به...
امروز
یا بهتر بگم امشب.
چقدر خوب بود.
چقدر حس قشنگیه.
چقدر بهم آرامش داد.
چقدر کیف کردم.
اصلا قابل وصف نیست.
لذت از این آرامش بالاتر...؟
البته بجز کلاس صبح هم خیلی عالی بود.
ولی دسر بعد از شام که دیگه حرف نداشت.

وای دیگه سیر شدم....آم!!
 
نوشته شده در  شنبه سی و یکم فروردین 1387  توسط کوروش 


فردا مثلا خیر سرمون امتحان داریم.
البته امتحان آنچنانی نیست.
مثلا باید درس بخونیم.
البته قبلا یه چیزایی خوندیم.
ولی خب آدم یادش میره.
باید بشینم دوره کنم.
ولی اصلا حسش نیست.
یعنی میشه گفت حس هیچ کاری نیست.
البته یادتون نره که امروز جمعس.
طبق معمول از اون روزهای الکی.
که آدم حتی حوصله خودشم نداره.

نمیدونم امروز چرا زیاد حس خوبی ندارم. 
نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387  توسط کوروش  | 


اینکه میگن شب می خوابن صبح پا میشن قانون جدید میزارن واقعا درسته.
نمیدونم این قانونا از کجا میان یهو؟
انگیزشون چیه؟
که چی مثلا؟
لابد دیدن خیلی داره استقبال میشه.
دیدن با این اوضاع کلی آدم زیادی میاد.
این کارارو میکنن بلکه یکم از تعداد کم شه.
که بعید میدونم.
همچنان دانشجو از در و دیوار میریزه.
این همه پول از کجا میاد؟
بعدم همه مینالن که ما نداریم.
پس اینا چیه؟
پس اینایی که میگن ما نداریم کجان؟
اینا که همه ماشالا وضشون توپه.
فقط کلی دانشجو که با کلی علاقه و ذوق و شوق اومدن دپ میشن.
اینم شد نتیجش.
حالا هر کی هم یه چیزی میگه.
معلوم نیست کی درست میگه.
خدا میدونه.
تا بالاخره ابلاغ بشه.


 
این چند وقته هر چی استاد داریم یه ربطی به پزشکی دارن.
یا خودشون پزشکن.یا در رابطه با پزشکی حرف میزنن.
نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


عجبا..!
هی گیر میده که چرا نمیخندی.
آخه تو چیکار داری که من میخندم یا نه.
من خودم بهتر میدونم چیزیم هست یا نه.
هی میخواد الکی جو بده.
نبض میگیره.
آب بدنت کم شده.
از تو داری میسوزی.
چیزایی میگه که آدم میمونه.
اینا چیه دیگه.
تو درستو بده و برو.
چیکار به این کارا داری.
هی میگه بخند.
من نمیدونم باید به چی بخندم.
این کلاس هام شده دردسر.
نمیدونم چرا همه گیر میدن.
مثکه کلاس روانشناسیه بجای هواشناسی.
میخواستم شنبه نرما...!
ولی...
نمیشه.
زز غوغا میکنه.
حالا شاید شد نرم.
خدا رو چه دیدی.
شاید رضایت صادر شد.
شاید اجازه داده شد.

راستی امروز چقدر یاد گذشته کردیم.استاد قدیمیامونو دیدیم.ای یادش بخیر.چقدر خوب بود.
 
نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


هی میگم تموم میشه.
هی میگم الان دیگه بسه.
هی میگم آخرشه.
اصلا انگار نه انگار.
من نمیدونم این چقدر آخه جون داره.
تازه خوبه انقدر هم خارج از درس هم صحبت میکنه.
اینکارم نمیکرد که دیگه فکر کنم کلمون دود میکرد.
ولی بجاش بعدش خیلی خوب بود.
کلی کیف داشت.
لذت با هم بودن.
لذت در کنار هم لذت بردن.
لذت از وجود هم احساس آرامش کردن.
و بعلاوه شنیدن شعرهای بسیار زیبا.
انقدر زیبا که من خودم شخصا کم آوردم.
واقعا جای تقدیر داره.
این طبع شعر به این بلندی.
البته یه مقدار تو شعرها صحنه هست.
بخاطر همین نمیشه واسه همه گفت.


فردا تنهام!
نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


امروز بالاخره دیده شد.
پسندیده هم میشه گفت شد.
آخرش هم امضا شد که تموم دیگه.
حالا دوباره کی به دست ما برسد خدا میداند.
اینهمه زور بزنی آخرش هم همین یه تیکه کاغذ.!؟
یعنی این همه استرس گرفتیم و تحمل کردیم واسه همین..!؟
دیگه خب همینه دیگه..!
البته اصل کاریش که مونده.
اینکه چیزی نیست اصلا.
اینو از الان میگم که شیرینی و این جور چیزا تو کارمون نیستا.!
مثه بعضی ها که تو روز روشن پیچوندن.
منم بلدم.
همینه که هست!
ما اینجور آدمایی هستیم.


میگم تا حالا دیدم چند نفری با Firefox میان وبلاگه منو میبینن.میخوام ببینم صفحه منو درست میبینن یا نه؟آخه خودم که با همین Firefox کار میکنم وقتی میام وبلاگمو میبینم همه چی تو هم تو همه.ایراد داره.اگه کسی این حالتو نداره میشه زحمت بکشه بهم بگه.میخوام ببینم ایراد از منه یا نه.مرسی.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


وای عجب مغازه ای بود.
توش پر ماکت هواپیما بود.
اونم چه هواپیماهایی.
از Cessna و هواپیماهای کوچیک گرفته تا F-15
اونم با موتور جت!!!
البته گفت باید برید از هواپیمایی کشوری مجوز بگیرید.
چقدرم دقیق.
میخوام...!
میخوام...!
چقدر گرون بودن.


این سنتوری رو هرچقدرم که آدم میبینه بازم سیر نمیشه.
نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


وای وای چقدر دوست داشتنیه این کادوهای همینجوری...

خیلی اوقات لذتی که تو این مدل کادوها هست بیشتر از

کادوهایی هست که به مناسبت چیزی بهت میدن

هم ارزشش بیشتره

هم خیلی چیزای دیگه..

منم امروز از این مدل کادوها گرفتم

خیلی دوسش دارم

چقدرم قشنگن

الانم اصلا وقت ندارم

باهاشون حسابی کار دارم

بعدا میام تعریف میکنم.

من برم پس.!

 

 


چقدر خوبه که وجود یکی تو زندگیه آدم بتونه انقدر لذت بخش و دوست داشتنی باشه.

نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


و باز هم این جمعه هم مثل همیشه دلگیر و ...

اصلا راه نداره آدم باهاش کنار بیاد.

بازم حالا خوبه فردا کلاس هست.

اونم نبود که هیچی.

.

.

.

.

 


چند وقتی هست که دیگه مثه اون موقع ها بیرون نرفتم.از دست این Uni !

نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


بالاخره همه چی گفته شد و پاچه ها گرفته شد و گله ها گفته شد و خیلی چیزا گفته شد...

آخی...راحت شدم.چقدر چیزا بود که اینجا گیر کرده بود.

ولی سرانجام تموم شد.

اوضاع به حالت اول برگشت.

چیزهایی شنیدم که اصلا باورم نمیشد.

.

.

.

.


خدا را شکر.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387  توسط کوروش  | 


Blog Skin