ترانه ای از دیوید بووی (David Bowie)
دیوی لینچ بدون تردید یکی از بزرگترین کارگردانان تاریخ سینماست و باز بدون تردید بزرگراه گمشده (Lost Highway) یکی از بهترین فیلم های اوست.ترانه ای که در پی می آید موسیقی تیتراژ فیلم مذکور است.ترانه ای که Trent Reznor نابغه سبک Alternative Rock آهنگش را ساخته و دیوید بووی ستاره خلاق سبک Glam Rock متن آن را سروده و خوانندگی آن را بر عهده داشته است.مسلما تاثیر پذیری این ترانه در صحنه های ابتدایی فیلم و دوربینی که شب هنگام مسیر جاده را میپیماید انکار ناپذیر است.متن این ترانه با الهام از داستان فیلم در فضایی پر ابهام و خلسه آور اجرا شده است.فضایی که دیوید بووی به خاطر سبک و سیاق آشنایی زیادانه ی آثارش بر آن اشراف داشته است.اجرای این وضعیت جنون آمیز به مدد تکرار واژگان و تغییر ناگهانی فضای سطر ها و حتی جایی با درج کلمه "سلام" Salaam و خواندن آن به زبان مبدا به یک اجرای استثنایی در تاریخ موسیقی مدرن تبدیل شده است.
I'd start to believe if I were to bleed
Thin skies, the man chains his hands held high
Cruise me blond
Cruise me babe
A blond belief beyond beyond beyond
No return No return
Deranged my love
I'm deranged down down down
So cruise me babe cruise me baby
It's the angel-man
I'm deranged
Over your head
Big deal Salaam
Be real deranged Salaam
Before we reel
I'm deranged
It's the angel-man
I'm deranged
It's the angel-man
I'm deranged
میتونین این آهنگ رو از اینجا دانلود کنین.

Angelo Badalamenti, conductor Stepan Konicek and David Lynch at the
recording of the Lost Highway Soundtrack in Prague
این فیلم بسیار زیبا دارای آهنگ های دیگه ای هم هست که من اینجا اسامی اونارو براتون مینیویسم.
1. I'm Deranged (Edit) - David Bowie
2. Videodrones; Questions - Trent Reznor
3. The Perfect Drug - Nine Inch Nails
4. Red Bats With Teeth - Angelo Badalamenti
5. Haunting & Heartbreaking - Angelo Badalamenti
6. Eye - The Smashing Pumpkins
7. Dub Driving - Angelo Badalamenti
8. Mr. Eddy's Theme 1 - Barry Adamson
9. This Magic Moment - Lou Reed
10. Mr. Eddy's Theme 2 - Barry Adamson
11. Fred And Renee Make Love - Angelo Badalamenti
12. Apple Of Sodom - Marilyn Manson
13. Insensatez - Antonio Carlos Jobim
14. Something Wicked This Way Comes (Edit) - Barry Adamson
15. I Put A Spell On You - Marilyn Manson
16. Fats Revisited - Angelo Badalamenti
17. Fred's World - Angelo Badalamenti
18. Rammstein (Edit) - Rammstein
19. Hollywood Sunset - Barry Adamson
20. Heirate Mich [Edit] - Rammstein
آشنایی با مکتب هنری سورئالیسم
اين مكتب هنري، جنبشي بود كه در فرانسهِ دهه ِ۱۹۲۰ شكوفا شد. نظريهپرداز و سخنگوي اين مكتب آندره برتون بود كه بيانيهِ سوررئاليسم را در سال ۱۹۲۴ نوشت. چكيدهِ اين بيانيه كه مبتني بر روان شناسي ناخودآگاه فردي در هنر است، متوجه رفتار غير عقلايي و ناخودآگاه هنرمند بر پايهِ ادراكات ذهني و رواني او از محيط، تداعي معاني و روِياست. تخيل و روِيا درآثار هنري سوررئاليستي از جمله فيلم به صورت يكسلسله تصاوير آشفته و درهم و برهم از خود آزاري و دگرآزاري بروز ميكند كه رفتارهاي عصبي، و اعمال خشونتآميز نتيجهِ آن است. ميل به خودكشي و توجه به مرگ، جنايت و اميال سركوب شده و از جمله بينش فرويدي پايهِ مضامين و موضوعات تصاوير سوررئاليستي است. شعار سوررئاليستها «عشق جنونآميز»بود. معروفترين آثار سينمايي سوررئاليستي جنبش آوانگارد عبارت است از «سگ اندلسي» (۱۹۲۸) و«عصرطلايي» (۱۹۲۹) كه توسط دو هنرمند اسپانيايي «لوئيس بونوئل» و «سالوادور دالي» (نقاش سوررئاليست) ساخته شده است. بر نحوهِ رفتار شخصيتهاي فيلم «سگ اندلسي» منطق روِيا حكمفرماست و هيچ عملي عقلايي نيست، ناخودآگاه و اتوماتيسم در واكنش يعني همان چيزي كه آندره برتون در بيانيهِ سوررئاليسم آورده، اساس بازي و تدوين در «سگ اندلسي» قرار گرفته است. سوررئاليستها به نظم تثبيت شدهِ جامعه، سنتهاي مورد احترام، نظام حاكم، خانواده، كليسا، پليس و ارتش به ديدهِ هجو مينگريستند، اين جنبه از نگرش اجتماعي آنها در صحنههاي متعددي از فيلم «عصر طلايي» به چشم ميخورد.
و اما فيلمسازان مشهور اين مکتب عبارتند از :
۱) بونوئل - با فيلمهاي : (ويريديان)ا - (تريستانا) - (نازارين) - (فراموش شدگان) - (جذابيت پنهان بورژوازي) - (بل دژور) - (عصر طلايي) - (ال) - (سگ اندلسي) - (سرزمين بي نان) که مستندي است از فقر مردم اسپانيا.
۲) مان ري - با فيلم (ستاره دريايي)
۳) - ژان کوکتو - با فيلم (خون شاعر)
۴) - ژرمن دولاک - با فيلم ـ(صدف و مرد روحاني)
....
...
..
.
من چند روز پیش یک فیلم تو همین سبک دیدم به اسم Lost Highway به کارگردانیه David Lynch.با تعریفی که یکی از دوستان در باره این سبک از فیلم میکرد واقعا میشه گفت که تو این سبک فیلم نباید از خودمون انتظار داشته باشیم که همه چی در انتهای فیلم برامون تموم شه.مثلا تو خیلی از سبک ها آخر فیلم میتونی به یک نتیجه گیری کلی برسی و به هیچ عنوان بعد از دیدن فیلم ذهنت درگیر نیست.در حقیقت میشه گفت فیلم تموم شدس.اما تو این سبک اصلا شرایط اینجوری نیست.تا مدت ها ذهنت میتونه درگیر باشه.تا مدت ها میتونی به فیلم فکر کنی و اتفاقاتی که افتاده رو مرور کنی و به نتیجه های مختلف برسی.البته شاید برای من اینجوری بود ولی فکر میکنم ماهیت این سبک همینه.اینم باید بگم که بعد از اینکه من برای اولین بار Lost Highway رو دیدم به جرات میتونم بگم هیچی ازش نفهمیدم.جالب اینجاست که کاملا حس میکنی که همه چیزهایی که داری میبینی بهم خیلی ربط دارن ولی در عین حال بازم متوجه نمیشی.منظورم اینکه من متوجه نشدم.انگار این وسط یه چیزی گم شده.انگار یه چیزی ناقصه یا اینکه یک مسئله ی کوچیکیرو متوجه نشدی..در ضمن میشه گفت این فیلم از دو قسمت کلی تشکیل شده بود.از قسمت اول که بگذریم قسمت دوم یه جورایی هنوز که هنوزه واسم معلوم نیست که واقعیت بود یا رویا بود.رویایی که اونطوری که باید میبود نبود.معمولا خیلی چیزها که در واقعیت امکانش نیست تو رویا اتفاق میافتن ولی تو این رویا همچین چیزی پیش نیومد.همینه که میگم میشه از جنبه های مختلف به این فیلم نگاه کرد و نتیجه گرفت.آخه مسئله دیگه ای هم که هست اینکه خیلی مواقع از اتفاقات توی فیلم ها میشه براحتی موضوع رو فهمید.یعنی اگه حرفاشونو متوجه نشی بازم در کل موضوع و میفهمی.ولی وقتی فیلم به اندازه کافی مبهم باشه و علاوه بر این از حرفای رد و بدل شده هم زیاد چیزی متوجه نشی دیگه خیلی اوضاع خراب میشه.مخصوصا اگر برای بار اولی هم باشه که تو این سبک فیلم میبینی.در هر صورت بنظر میرسه که باید بارها این مدل فیلم ها رو دید تا یواش یواش متوجه شد.منم همین کار رو خواهم کرد.در کل سبک جالبی و پیچیده ای بود.

"Lost Highway"
----------
"Genre"
Drama / Mystery / Thriller / Horror / Crime
----------
"Director"
David Lynch
----------
"Release Date"
February 1997
USA
----------
"آهنگسازان"
David Lynch
Marilyn Manson
Angelo Badalamenti
Trent Reznor
Barry Adamson
Danny Lohner
----------
"Locations"
Barstow, California, USA
Chapel Hill, North Carolina, USA
Los Angeles, California, USA
----------
"زمان فیلم"
۱۳۵ دقیقه
----------
"رده بندی سنی"
افراد بالای ۱۸ سال
----------
"فیلم نامه"
نوشتهی
David Lynch ، Barry Gifford
تحلیل داستان فیلم
فيلم "بزرگراه گمشده" فيلمي است كه همه ي ما بعد از ديدن فيلم مدت ها به فكر فرو ميرويم و اين سبب مي شود كه فيلم را دوباره وسه باره مرور كنيم كه هر بار به موضوع جديدي پي مي بريم و هر دفعه از ديدن دوباره ي آن لذتي بيشتر .همه ي ما سعي مي كنيم مانند ديگر فيلم هاي لينچ بدنبال خطي كه واقعيت را از خيال جدا مي كند ببگرديم اما بر خلاف تصورات خود ديويد لينچ در فيلم اين خط را محو كرده است ودر اين صورت است كه ما را با تمام پيچيدگي هاي فيلم تنها مي گذارد و حتي عده اي را مجبور مي كند به ابهام كامل اين فيلم تن دهند و تنها از جنبه هاي شنيداري و بصري آن لذت ببرند(كه اين هم خالي از لطف نميباشد).

فيلم از دو فَضاي متفاوت تشكيل شده است:نخست در فضايي هستيم كه فرد (Bill Pulman)و رنه (patricia Arquette) در آنجا زندگي مي كنند نورها و رنگ ها و دكور صحنه به طوري تهيه ديده شده است كه محيطي كاملا سرد و بي روح و بدون حس را به ما القا مي كند اما در قسمت دوم در جايي كه پيت موندريان(Balthazar getty)در آنجا زندگي ميكند نوع معماري فضا به يك صورت مي باشد ولي فضا با وجود رنگها ونور هاي متنوع محيطي شاد و پر انرژي است كه داراي حسي بسيار قوي و گرم مي باشد.
در ابتداي فيلم وقتي كه فرد مديسون به كنسرتش ميرود و با خانه تماس ميگردكسي تلفن را جواب نمي دهد به همين دليل فرد فكر ميكند كه زنش به او خيانت كرده در مراحل بعدي فيلم متوجه مي شويم رابطه فرد و رنه بسيار سرد و بي روح مي باشد.فردي كه دچار ناتواني جنسي است و زنش كه زني تودار و بي وفا و جذاب اما نه افسونگر را نشان مي دهد. در همان ابتداي فيلم هماغوشي فرد و رنه را مشاهده مي كنيم كه بسيار سرد و ناتوان واز خود بيگانه جلوه مي كند كه ناتواني فرد در اين سكانس كاملا محسوس مي باشد ودر اينجاست ناكا مي مرد را ملاحظه مي كنيم.
اجازه بدين فيلم را بهتر تفكيك كنم فيلم به سه قسمت تقسيم مي شود:ما در قسمت اول دنياي واقعي را مي بينيم تا جايي كه فرد همسرش را مثله (تکه تکه) مي كند واز آن به بعد ما در توهم و خيال فرد به سر مي بريم يعني تمام باز جويي ودادگاه خيال مي باشدنه واقعيت , واين توهم تا زماني ادامه دارد كه فرد آقاي ادي را به قتل ميرساند واز جايي كه از دست پليس فرار مي كند ما در واقعيت بسر مي بريم.
حال مي پردازم به توهم وخيال فرد:
فرد بعد از قتل همسرش به دليل اينكه فكر مي كند زنش به او خيانت كرده به همين خاطر فرد نمي تونه با تبعات كار خودش كنار بيايد و در آشفتگي رواني خود به دنبال جايگزيني براي زندگي در توهمش مي گردد و در خيالش خودش را به جاي جواني (پيت) پر شور و حرارت و قوي مي گذارد كه در كنار زني پرشور وافسونگر رابطه دارد واين همان چیزي است كه فرد در واقعيت براي خود انتظار داشته است (چهره ي پاتريشيا آركت در قسمت دوم فيلم بصورتي مي باشدكه بالعكس قسمت نخست بسيار افسونگر جلوه مي كند)فرد در قسمت نخست فيلم مانعي(كه همان ناتواني جنسي اش است)در رابطه اش با رنه مي بيند و فكر ميكند با از بين بردن همسرش كه به او خيانت كرده مي تواند اين مانع بيروني را از بين ببرد دوست نداشته است كه بپذيرد اين مانع ذاتي ودروني است وهمچنين در قسمت دوم فيلم هم ما مانعي براي رابطه ي پيت وآليس ميبينيم كه همان آقاي ادي مي باشد يعني مانع آنها مانعي بيروني بوده است.كه پيت سعي در از بين بردن آن دارد واين همان خواسته ي فرد است كه دوست داشته تا مانع را بيروني جلوه دهدوبه همين دليل در خيالش مانع را بيروني جلوه ميدهدكه هما آقاي ادي مي باشد.
در ابتداي فيلم كارآگاهاني را ميبينيم كه وقتي براي تحقيق به خانه ي فرد ميروندفرد گمان ميكند كه آنهابه ناتواني جنسي اش پي برده اند و به همين دليل است كه در خيالش همان كارآگاها را مي بينيم كه پيت را جواني پر توان وفعال(با حرارت) تلقي مي كننديعني همان چيزي كه فرددر واقعيت دوست داشته از خود نشان دهد.

در قسمت اول و دوم فيلم يك نتيجه را مشاهده مي كنيم و اين همان ناكامي فرد و پيت(در جايي كه پيت به آليس مي گويد:"تو هرگز به من دست پيدا نخواهي كرد"مي فهميم پيت در رابطه اش ناكام است)مي باشد ودر واقع فيلم مي خواهد عنوان كند كه شخص محكوم به ناكامي است چه در واقعيت وچه در خيال.نكاتي در فيلم است كه بايد به صورت موردي به آنها اشاره كنم:
1-در فيلم مردي اسرار آميز وجود داردكه همان اراده ي شيطاني فرد مي باشدكه اين شخص بي مكان وبي زمان است كه اگر در ابتداي فيلم دقت كنيدفرد از مرد اسرار آميز مي پرسد:"تو چگونه به خانه من وارد شدي؟"ومرد اسرار آميز جواب مي دهد:"خودت مرا دعوت كردي من عادت ندارم بدون دعوت به جايي بروم."
2- در انتهاي فيلم پيت را مشاهده مي كنيم كه رنه را با آقاي ادي مي بيند و به خيانت همسرش پي مي برد و باز هم فرد نپذيرفته كه اين مانع دروني مي باشد.
3-به نكته ي ديگر كه بايد توجه كنيم اين است كه در فيلم هاي لينچ آدم هاي پر فعال وافراطي حضور دارند كه قانون از خلال رفتارهاي آنها اجرا ميشود مانند ادي در Lost High way وفرانك در Blue Velvet وهمچنين بابي در Wild at heart
4-ديالوگ هايي را در ابتداي فيلم مي شنويم كه در خيال فرد به موضوعي بدل ميشوند مانند ديالوگ فرد و رنه در ماشين كه رنه مي گويد:من با آقاي اندي زماني براي كاري با او آشنا شدم واين موضوع در خيال فرد مديسون به داستان كار فيلمسازي پورنوگرافيك مبدل مي شود.
5-خانه ي فرد وپيت يكي مي باشد اما با دو ساختار متفاوت يكي سرد و بي روح وديگري پر شور و حرارت واين نشان ميدهد كه واقعيت و خيال دو موضوع عمود بر هم نيستند بلكه دو موضوع افقي و كنار هم مي باشند و خيال است كه به واقعيت تداوم مي بخشد.
6-و موضوع آخر جمله ي ابتدايي و انتهايي فيلم مي باشد: "آقاي دك لورنت مرده" كه خبر از مرگ آقاي ادي مي دهد.كل فيلم در تعليق زماني بين اين دو لحظه رخ مي دهد.ابتدا فرد جمله را مي شنود ولي آن را درك نمي كند و در پايان فيلم قبل از گريختن , خود فرد آن جمله را در ايفون بيان مي كند.در اينجا با يك حالت دايره وار مواجه ايم ,نخست پيام را مي شنود اما قهرمان آن را درك نمي كند و پس از آن خودش جمله را بر زبان مي آورد.در فيلم, لينچ بر نا ممكني مواجهه ي قهرمان با خودش تاكيد مي كند.اجازه بدين مسئله را با يك مثال روشن تر كنم بيماري را فرض كنيدكه بخاطر پيام هاي مبهم ونا معلوم دچار مشكل مي شود(نشانه ي بيماري) پيام هايي كه از بيرون به بيمار هجوم مي آورد و در پايان درمان بيمار قادر مي شود اين پيام ها را همچون پيام هاي شخصي بپذيرد و آن را در حالت اول شخص مفرد بيان كند.در اين حلقه بعد ازطي كردن مسير طولاني ما از چشم اندازي ديگر به نقطه شروع باز مي گرديم .(احتمالا اين قسمت قصد داشته است تا نشان بدهد كه در انتهاي فيلم فرد ناتواني جنسي اش را پذيرفته است).
نقد فیلم
ديويد لينچ كارگردان بيرحمي است. او عادت دارد مخاطبش را در دريايي از ابهام و سؤال غرق كند، او ميپسندد كه بيننده فيلمش هر تعبیری كه دوست دارد از فيلم داشته باشد و اين شگرد اوست. بزرگراه گمشده يك سوررئال ناب سينمايي است، ديويد لينچ هم يك سوررئاليست تمامعيار است و از اين نظر خيلي از سينماگران بعد از خود را تحت تاثير قرار داده است. او از طرح معما ابايي ندارد و همواره سوال را بدون پاسخ مطرح ميكند، پاسخي كه تنها ميبايست در ذهن سيال بيننده فيلمش نقش ببندد و او به اندازه بضاعتش از خوشه تحليل و تفسير فيلم ميوه برچيند.

فيلم در ابتدا نياز به تحليلي روشن دارد، ارتباطهاي آدمها اگر روشن بشوند به خودي خود پاسخها آشكار خواهند شد. او معمولاً عمق فلسفي فيلم خود را در لباس ابهام و معما كم و زياد ميكند و به خصوص بزرگراه گمشده؛ كه استعارهايست براي مسيري كه ميبايست بين طرح سؤال و جواب سؤال طي شود سرشار از كنايه و ايهام به ظاهر فلسفي اما در باطن روانكاوانه است. اگر بصورت عادت و با نگاه كليشهاي به تحليل فيلم بپردازيم، مي بايست ابتدا دست روي دغدغه فيلمساز بگذاريم.
دغدغه لينچ چه بوده كه باعث توليد اين فيلم شده است؟ آن چيزي نيست مگر نقطه ضعفي در شخصيت، كه صاحبش آن را ميداند و در صدد نابودي آن است. هر فردي وقتي در تقابل با اين ضعف رواني قرار ميگيرد ابتدا بيرونيها و نزديكترين دلايل خارجي را سرزنش ميكند و سرزنش خود آخرين راهكار است. از نظر روانشناسي اين موضوع طبيعي نيست هرچند شيوع زيادي دارد. همانطور كه ذكر شد ضعف شخصيتي و علم به داشتن آن و درگيري مذبوحانه با خود چيزي است كه داستان فيلم بر آن سوار است. در بخش ابتدايي و سكانسهاي اوليه فيلم رابطه سرد فرد و رنه و زندگي آنها را در يك خانه بزرگ اما بيروح و زندگي مشاهده ميكنيم. آنها نسبت به هم بيتفاوتند و در گرهافكني ابتدايي هماغوشي آن دو را ميبينيم و مشخص ميشود كه فرد در ارضاي همسرش ناتوان است؛ اين همان آغاز كننده تعليق كلاسيك داستان است.
فرد زنش را دوست دارد اما او را خائن ميپندارد. او نوازنده ساكسيفون است؛ يك هنرمند. كسي كه به زعم ديويد لينچ راههاي گريز زياد براي تخليه رواني خود دارد و اثرش آنچنان است كه شهوت و سكس را تحتالشعاع قرار داده است. فرد ناتوان جنسي است و دوست دارد كه دليل ناتواني او بيروني باشد هر چند كه ميداند اينچنين نيست و از سرزنش كردن خود بيم دارد. ميل به هنر ميتوانست دليل بيروني آن باشد اما فرد آن را گم كرده است. فرد همسرش را به دليل مذكور ميكشد و او را تكهتكه ميكند و از اينجا وارد دنياي خيالات او ميشويم. دنيايي كه فرد دوست دارد براي زنها جذاب باشد و هيچ دليل روانشناسانه و دروني براي سركوب اميال غريزياش وجود نداشته باشد.
او دوست دارد «پيت» باشد و ميپسندد زنهايي كه از نظر غريزي و سكس جذاب هستند گرفتار او شوند حتي اگر تعلق مادي به مردي چون «ادي» يا همان ديك لورانت داشته باشند. او خود را پيت ميانگارد و دوست دارد كسي همچون آليس ميهمان ضيافتهاي سكسي او باشد. نيمه بيشتر فيلم به روياي چنيني فرد ميگذرد. زندان و دادگاه و رانندگي در كورهراه تاريك و كلبهاي كه ميسوزد همه توهمات و خيالات فرد هستند. در دنياي خيالي او، اين يك مرد متول است كه مانع رسيدن او به آليس ميشود و نه ضعف جنسي او و اين نهايت خرسندي فرد از چنين رويايي است. ديك لورانت ضعف جنسي فرد در قالبي بيروني است.
يكي از معماهاي فيلم حضور مرد مرموزي است كه در ميهماني اندي با فرد ملاقات ميكند. او نماد غريزه است. البته بايد اذعان كنم در اين زمينه چندان مطمئن نيستم اما با توجه به اينكه اوست كه در كلبه تنها افتاده در صحرا سعي در تحريك فرد براي كشتن ديك لورانت انتزاعي و سمبليك ميكند و حتي به فرد گوشزد ميكند كه آليس نام ديگري براي رنه است ميتواند كنايهاي از افكار نشات گرفته از غريزه باشد. نقطه عطف و كليد معماي فيلم آنجايي است كه آليس در گوش پيت (يا فرد) نجوا ميكند كه هيچوقت از آن او نخواهد بود. اين در واقع عدم دستيابي فرد به خواسته واقعي يا خيالي او براي دستيابي به جنس زن است.
بعد از اين ماجرا دوباره وارد دنياي واقعي ميشويم، جايي كه فرد ديك لورانت را كشته است و آن را به خود بازگو ميكند، منظور آنجايي است كه فرد در آيفون خبر مرگ ديك لورانت را ميدهد كه اين ابتداي فيلم است. اين پايان راه بزرگراه گمشده است و فرد از سوال ابتدايي به جواب انتهايي دست مييابد.
بيشك بزرگراه گمشده و بلوار مالهالند از آثار برجسته سوررئاليستي در دو دهه اخير هستند. بزرگراه گمشده از سويي، نظر به مسائل حاد انساني دارد. مسائلي كه براي تمام انسانها دغدغه هستند اما آدمي از رويارويي با آنها ابا دارد. بزرگراه گمشده نوعي روانشناسي است بر خلاف تصوراتي كه اين فيلم را فلسفي ميپندارند.
در ضمن سعی میکنم راجع به Soundtrack های این فیلم هم پست جداگانه ای بنویسم.مخصوصا آهنگ I'm Deranged که اثر David Bowie هست و خیلی خیلی هم زیباست.لاقل من که خیلی خوشم اومد.
این سیزده بدر هم همچین بارونی زدا..مثکه امروز آسمون CB پارتی بود.الته خوشبختانه ما که جامون امن بود.تو خونه.ولی بیچاره اونایی که بیرون بودن لابد حسابی خیس شدن.
دیدن فیلم های مختلف گاهی اوقات از جنبه های مختلف برای آدم خوبه.یکی از این موارد اینکه میتونی بعضی از آهنگ هایی که خیلی وقته دنبالشون بودی ولی به هر دلیلی نتونستی پیداشون کنی یا مثلا اسمشون یادت رفترو تو فیلم پیدا کنی.البته این حالت به ندرت پیش میاد.ولی برای من شخصا تا حالا خیلی پیش اومده که تو یه فیلم آهنگی رو شنیدم که خیلی وقت بوده دنبالش میگشتم.ولی اسم خوانندش و یا خود آهنگشو نمیدونستم.ولی خب به لطف اون فیلم متوجه شدم و گیرش آوردم.امروز هم همینجوری شد.یکی از آهنگای خیلی خیلی لطیف و قشنگ از Lionel Richie که مدت ها بود دنبالش بودم و پیدا کردم اونم تو فیلم Bitter Moon.خلاصه کلی ذوق زده شدم.تا حالا نمیدونم چند بار گوشش دادم از وقتی دانلود کردم.آدم حض میکنه.از بس که هم خود آهنگ قشنگه هم شعر.پیشنهاد میکنم شما هم دانلود کنید.من روی Host خودم آپلودش میکنم که اگر خواستین دانلود کنین راحت باشین.متن شعرش هم اینجا مینیویسم.
Ive been alone with you
Inside my mind
And in my dreams Ive kissed your lips
A thousand times
I sometimes see you
Pass outside my door
Hello
Is it me youre looking for
I can see it in your eyes
I can see it in your smile
Youre all Ive ever wanted
And my arms are open wide
Because you know just what to say
And you know just what to do
And I want to tell you so much
I love you
I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again
How much I care
Sometimes I feel my heart will overflow
Hello
Ive just got to let you know
Because I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely
Or is someone loving you
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you
Hello
Is it me youre looking for
Becuase I wonder where you are
And I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely
Or is someone loving you
Tell me how to win your heart
For I havent got a clue
But let me start by saying I love you

Lionel Richie
میتونین این آهنگو از اینجا دانلود کنید.
تو زندگی آدما خیلی مواقع و خیلی فرصت ها پیش میاد که میشه ازش کلی استفاده کرد.هم استفاده خوب هم استفاده بد.مهم اینکه از چه دیدگاهی اونو ببینی.در واقع برمیگرده به خودت که کدوم حالتو انتخاب کنی.سو استفاده یا سود استفاده..؟!؟ که البته ما همیشه سعی میکنیم اون دومی رو انجام بدیم.راستی امروز نمیدونم چرا یهو یاد گذشته افتادم..!آخی.یادش بخیر.
این اپراتوره دیگه خیلی خیلی خطرناک شده.مو به تن آدم سیخ میشه.!!!
میگن هر کسی را بهر کاری ساختن..!منظورم اینکه بالاخره اگه هر کاری رو همه بلد بودن که نمیشد.این همه گل خریدم دیروز.با ذوق و شوق.چقدر خوشکل بودن.با چه امید هایی.ولی امروز دیدم اصلا حالشون خوب نیست.من هر کاری که میتونستم انجام بدم براشون کردم ولی نشد.بعد که بردمشون پیش یه گلفروشی یارو گفت اینا خراب شدن..!!!! ئه آخه چرا..؟؟ گفت اینا جاشون باید خیلی سرد باشه.البته تو خونه اونجوری گرم نیست.یعنی من اصلا فکر نمیکردم که این هوا واسه اون گلا گرمه ولی بعد وقتی که جایی که خودش گل هاشو نگه میداشت و بهم نشون داد دیدم دقیقا مثه یخچال میمونه.خلاصه خیلی خیلی حیف شد.انقدر رز های نازی بودن.کلی رنگشون خاص بود.ولی نشد دیگه....!اینجاست که میبینی فوت کوزه گری که میگن درسته.نمیشه که همه چیزو همه بلد باشن خب.!
و باز هم: هیچ لذتی زیباتر و قشنگتر از لذت دیدن شادی و خوشحالی عزیزان نیست.
وقتی بنا به دلایلی شب نخوابی خب اینجوری میشه دیگه.میای یهو غش میکنی.یه موقع فکر بد نکنینا.داشتم فیلم میدیدم.وای عجب فیلمی هم بود..!بسیار تا بسیار ناراحت کننده و البته قشنگ.تازه صبح هم که این بازار گل همچین چسبید که اصلا...انگار روح آدم تازه میشد.این همه گل و یجا ندیده بودم.رنگهای مختلف.انواع مختلف.واقعا محشر بود.از همه جالبتر قیمتا بود.این گل فروشی ها خودشون میان از اینجور جاها که مرکزن میخرن بعد موقع فروش خدا تومن میاد روش.قیمتایی میدیدی که شاخ در میاوردی.خلاصه خیلی زیبا بود.فقط تنها ایرادی که داشت میشه گفت ساعت کاریشونه که اصلا به من نمیساره.از ساعت ۴ونیم صبح شروع به کار میکنن تا ۱۲ظهر.ما هم فکر کنم نزدیکای ۷بود که رسیدیم اونجا.دیگه اومدم خونه یه بلایی سر خواب آوردم.تا ۶ فکر کنم خواب بودم.
این اپراتور مزاحم و بی تربیت هنوزم بعضی مواقع یهو میاد وسط حرف ما دوباره.نمیدونم چرا بی خیال نمیشه.سایز منم که همچنان داره میره بالا.مثکه همیشه در حال رشده..!!
اینجا شده دقیقا مثه گلفروشی.شده پر گل.انقدر خوبه.چه بویی...به به به به..!!!
لامصب دوستان برنامه میریزن گلابی...!! اصلا میخواد با لبای آدم بازی کنه از بس که درست حسابیه و از روی برنامه ریزی قبلیه.آخه من نمیدونم مگه مسافرت رفتن هم زوری میشه..! اونم تازه کجا..!جایی که اصلا خودمم خوشم نمیاد.جدای از بقیه مسائل.یعنی اصلا از خود محیط خوشم نمیاد.آدم معمولا مسافرت میره که حال کنه و کیف کنه و حال و هواش عوض بشه و برگرده نه اینکه تازه جایی بره و با ... که اصلا خوشایندش نیست! مگه مرض دارم آخه.نشستم مثه بچه های خوب تو خونه دارم حالشو میبرم.نمیدونم این دیگه از کجا پیداش شد یهو.! حالا اومدیم من واسه خودم برنامه ریزی کرده بودم و کار داشتم اونوقت این چه وضه مسافرت رفتنه!؟؟
راستی قضیه آپ کردن اینجا چی میشه..!
