تبليغاتX
یادداشت های کوروش

خدا کنه هر چی زودتر این ماه تموم شه.همینجور بلا از زمین و آسمون میرسه واسه ما مثکه.

نمیدونم این پا درد از کجا دیگه اومده سراغ ما.

امشب میتونستم موضوع خوبی واسه نوشتن داشته باشم.ولی نشد.

یعنی بهمش زدن.حالا به موقش دارم واسشون.

این پست ها منم که هی آب میره جدیدا.


حالا هی دل منو آب کن.هی بگو Control Zone

نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


هیچ حسی قشنگتر از دیدن شادی عزیزان نیست.هاااااااا بسیار تا بسیار شادمانیم از بابت اینکه به خیر گذشت.چقدر خوشحال شدم واقعا.امیدوارم همیشه همینجوری باشه.تا باشه از این چیزا.البته اینم بگم که من همچنان روی قضیه شام پابندم.اصلا این حرفا تو کتم نمیره.شام و شیرینی افتادیم اونم سه بار.به به چه حالی میده.منم زمانیکه باید شام و از این چیزا میدادم این کارو کردم.دیگه دوره من تموم شده.دیگه نوبتی هم باشه نوبت بعضی هاست.


امروز یاد این آهنگه افتادم: For whom the bell tolls

نوشته شده در  دوشنبه بیستم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


الانم طبق معمول خستم.حوصله نوشتن ندارم.فقط امیدوارم فردا امتحان بعضی ها خوب بشه.

دیگه من از امشب شروع کردم به غذا نخوردن که آماده بشم واسه شیرینی و شام و این حرفا.

آخه یه نفر هم که نیست.ماشالا تعداد زیاده.به به چه شود.

البته امیدوارم که پیچونده نشه.

البته نخواهیم گذاشت.!!


این سیدی AIP هم خیلی باحاله.

خوشمان آمد.!!

نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


خوب میشد اگر آدما حرفایی که برای دیگران میزنن و انتظار هایی که ازشون دارنو خودشون هم انجا میدادن نه اینکه به خودشون که میرسید....کاشکی اینجوری نبود که همیشه فقط بگن تو حواست باشه عوض نشی.تو حواست باشه بی معرفت نشی.یا مثلا حالا میبینیم تا چند وقت دیگه اوضاع چطوری میشه.میبینیم که کی این روزای خوب الانو یادش میره.کاشکی همیشه این حرفارو فقط واسه بقیه نمیزدن.چقدز خوب میشد انقدر راجع به خودشون مطمئن نبودن.انقدر با اطمینان حرف نمیزدن.انقدز الکی به خودشون جو نمیدادن.انقدر به اشتباه خیالشون از خودشون راحت نبود که عوض نشن.فقط میشه گفت کاشکی.چون تا بوده و بوده همینجوری بوده و هست.

لازم نیست به دست و پای هم بیافتیم یا دیگه همدیگرو از لطف خفه کنیم.همون کارای شاید کوچیکی که قبلا انجام میدادیم رو اگر یادمون نره و انجام بدیم و سعی کنیم همیشه استمرار داشته باشن خیلی ارزشش بیشتره.درسته میگن ارزشها هیچوقت از بین نمیرن ولی بنظرم این قضیه فقط تو حرفه چون میشه به وضوح تو عمل دید که چقدر راحت از بین میره.میشه به وضوح دید که چقدر سریع و راحت همه چی عوض میشه.خیلی راحت و سریع آدما کلی عوض میشن.جایگزین میشن و متاسفانه آخر همه این قصه ها به یه چیز ختم میشه و اونم تنهایی بهم خوردن یک ارتباطه.همین و بس.

نمیدونم چرا انگار همه چیز دور و ور ما همش در حال تکرار شدنن.همه چیزا چندین و چند بار تکرار میشن.فقط با تغییرات خیلی جزئی.ولی اگر بشینیم با دقت بهشون فکر کنیم و یکم بیشتر بهشون توجه کنیم میبینیم که در کل همه اونها مثل همن.جالبتر اینکه معمولا باعث نمیشن دفعه بعدی رو تجربه نکنیم.با وجود اینکه اغلب اوقات تجریه های خوبی تو مسائل مختلف داریم ولی بازم گول میخوریم.بازم حاضر نیستیم یکم روی دل و احساسمون پا بذاریم و واسه یبارم که شده فقط منطقی باشیم و منطقی عمل کنیم.کاش میشد..

بنظرم همه این موارد فقط یه چیزو به ما میگن و گوشزد میکنن و اونم اینکه هیچوقت واسه خودمون توقع زیاد از حد درست نکنیم.همیشه سعی کنیم کارایی که خودمون واسه کسی انجام میدیم و از اون هم حتما انتظار نداشته باشیم.انتظار نداشته باشیم اون طرف هم همیشه همین حس و همون رفتاری که ما در رابطه با اون انجام میدیم و اون شخص هم متقابلا برای ما انجام بده.میشه گفت اصلا دلیلی وجود نداره.

خیلی دوست داشتم که اصلا زنده نبودم یا اصلا متولد نشده بودم.البته میدونم که اصلا فکر جالبی و درستی نیست.ولی واقعا خیلی بهتر از دیدن صحنه ها و اتفاقات و شنیدن حرفای تکراریه که آخرش هم همیشه مسائل مشابه رو به دنبال داره.ای کاش میشد انقدر درگیر مسائل احساسی نشد و بهشون توجه نکرد.ای کاش میتونستیم خیلی اوقات بی اعتنا باشیم و از کنار خیلی مواردی که باعث ناراحتیمون میشن راحت رد میشدیم.ای کاش انقدر برامون سخت نبود.ای کاش انقدر روحمونو عذاب نمیدادیم و گناه نمیکردیم.ای کاش زندگی هر چی زودتر تموم میشد...


اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم .... خداحافظ ای نوبهار همیشه

نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


این تعطیلی ها بیشتر از اینکه بخواد خوب و خوشایند باشه بیشتر آدمو افسرده میکنه...

دوست دارم زودتر تموم شه.

.

.

.

.

.

.

هیچی به ذهنم نمیاد که بنویسم.

مخم هم مثکه تعطیله.


واقعا این Annex هم شد درس...!؟؟

نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


مثکه این آخر سالی باید حتما یه بلایی سرمون بیاد وگرنه تموم نمیشه.لامصب هرروز اتفاقات جالب میافته.یکی از یکی جالبتر.البته از اون جنبه منظورمه.همینجور از در و دیوار خبر بد میاد.وقتی بیدار شدن صبحت با خبر بد شروع بشه دیگه تا آخر شب خدا واقعا خیلی رحم کرده که زنده موندم..نمیدونم این بلاها از کجا میاد یا چرا داره اینجوری میشه اصلا.ولی اصلا خوب نیست.


با همین تار مو سر میکنم.خیلی دوسش دارم.چقدر دیر میگذره....خیلی سخته..!

نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


در بعضی مواقع خیلی بده که فکر آدم رو حسش تاثیر بذاره.البته هر چیزی به اندازش بد نیست.ولی امان از زمانی که بشینی واسه خودت جلو جلو فکر کنی و به یه نتیجه ای هم برسی و علاوه بر اینا اون نتیجه هم اصلا نتیجه خوب و خوشایندی واست نباشه.مهمتر اینکه بدونی به احتمال زیاد داری اشتباه فکر میکنی.

واقعا خودخواهی آخه تا چه حد...؟! مگه من کیم...؟ مگه من چیکارم آخه..؟! مثکه این حس هم درست شدنی نیست.نمیدونم چرا همیشه همه چیرو خراب میکنه..همیشه باعث ناراحتی میشه....


از خودم بدم میاد.

نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin