تبليغاتX
یادداشت های کوروش

یعنی انقدر دلتون از دست این مردا پره که تا یه پست اینجوری نوشتم تعداد نظرات رفت بالا..؟!بابا بیچاره ها گناه دارن.دیگه انقدرم بد باهاشون برخورد نکنین.تازه بحث پزشکی هم که راه انداختین.!البته اینم مثل خیلی پست های قبلیه.راحت باشید.این اسامی که میان واسه من کامنت میذارن منو مرده.اسمارو دارین.!!نمیدونم این اسامی از کجا پیدا شده.کلا خیلی جالب بود.دیگه اینکه امروز هم مثل خیلی روزها هیچ خبر خاصی نیست.البته بهتره بگم خبری که خوشایند باشه نبود امروز که بخوام اینجا بگم.حالا نه که مثلا چقدر اتفاق های خوب واسه من میافته که بخوام بنویسم.ولی بگذریم هنوز نفسی هست.


خیلی مواقع دوری و دوستی بهترین انتخاب میتونه باشه.

نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386  توسط کوروش  | 


داشتم شام میخوردم.یکی از کانال ها یه برنامه ای داشت که داشتن راجع به موضوع چاپلوسی میحرفیدن.حالا بحث هایی که میکردن بماند ولی چند تا تیکه خیلی باحال داشت که جالب بود گفتم واستون بنویسم شاید واسه شماهام جالب باشه.یکی اینکه مثلا یکیشون میگفت اینکه یه مردی به زنش میگه ای عشقم...پیشم بمون.من بی تو میمرم این خودش آخر خودخواهیه.میدونین چرا؟میگفت اون مردی که اینو میگه در حقیقت داره به زنش میگه برای اینکه من نمیرم تو پیشم بمون.نه چیز دیگه ای.یعنی بازم به فکر خودشه.خودش نمیخواد بمیره.اینم خودخواهیه..!!!البته نمیشه گفت واقعا اینجوریه.ولی کلا حرفش جالب بود.تا حالا از این نظر بهش توجه نکرده بودم.آهان یه سوال جالبی هم یکی پرسید.البته در حقیقت داشت شوخی میکرد.گفت مثلا چرا ما متخصص زنان داریم ولی متخصص مردان نداریم.؟!یکیشون یه جواب خیلی توپ داد که خیلی حال کردم.حالا میگم جنبه داشته باشیدا.!!اونم جواب داد مردا هم متخصص دارن.شما خبر ندارین.متخصص مردا روانشناسان...!!!!!!


بعضی مواقع یه خبری میشنوی که شاید تو همون لحظه به دلیل بعضی مسائل واست خوشایند باشه.ولی یکم که میگذره و واسه خودت تو ذهنت یه چیزایی رو مرور میکنی میبینی اصلا خبر خوبی نبوده و نیست.حتی شاید حسرت هم بخوری که چرا اینجوری شده.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


بوی رنگ همه جا رو گرفته.اصلا نمیشه نفس کشید.اینجا شده مثل بازار شام.یا شایدم بهتره بگم انگار شکم خرس ترکیده.باید خیلی حواست باشه وقتی داری راه میری.یکم حواست پرت باشه رفتی تو باقالیا یا یه کاری دست یکی دیگه دادی.داری را میری یهو میبینی دسته جارو برقی رفت زیر پات.داری راه میری میبینی یهو سر خوردی.داری راه میری میبینی رنگی شدی.همه این دردسرا همش مال عیده ها!!راحت واسه خودمون داشتیم زندگیمونو میکردیما ببین بخاطر این عید ... مجبور به چه کارایی که نمیشیم.حالا مثلا خونه رنگ نخوره چیزی نمیشه که.!هوای اینجا مسمومه دیگه.امکان داره اینجا الان من یه چیزهایی بنویسم که عجیب غریب باشه ولی تعجب نکنید.اثرات هوای اینجاست.داره روم اثر میذاره.حالا تا چند روز وضعیت اینجا اینجوری باشه خدا میداند.آهان جالبیش اینجاست که دارن چند مدل رنگ میزنن.یعنی همرو یه رنگ نمیزنن.رفتن کلی رنگای مختلف خریدن.بهشون میگم مگه اینجا مهد کودکه آخه.این حرکات چیه؟!تازه هی گیر میدن تو هم بیا رنگ اتاقتو عوض کن.آخه من نمیدونم من باید خوشم بیاد از رنگ اتاقم یا همسایمون.خب من با همین رنگ حال میکنم دیگه.لازم به عوض کردنش نیست.البته مشکلشون اینکه میگن خیلی تیرس.لاقل یکم روشنترش کن.ولی منم نیخوام همینو دوست میدارم.همینم کمه واقعا دیگه.


دیدن این صحنه که کسی که خیلی دوسش داری از کاری که براش انجام دادی خیلی خوشحال شده واقعا کلی لذت بخشه.از یه طرفی تحمل کردن برای رسیدن به اون زمان و دیدن خوشحالی اون شخص هم خیلی سخته.ولی چاره ای نیست.باید صبر کرد.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


هرچی بیشتر میگذره یه سری چیزهایی رو میشنوم بیشتر به این قضیه میرسم که میگن :تو واسه یکی دیگه میمیری.اون خودش واسه یکی دیگه و همینجوری این قضیه ادامه داره.آخرش هم هممون تنهاییم..واقعا مثکه اینجوریه متاسفانه.من نمیدونم پس کی میشه اون آدم هایی که باید واقعا یه چیزایی رو حس کنند این کارو میکنند.ولی تو این جور مواقع چیزی نمیتونم بگم بجز افسوس.بجز اینکه کاشکی اونی که باید اینارو حس میکرد و براش مهم بود اینکارو میکرد.باید قدر بعضی آدمارو بدونیم.شاید دیگه مثل اونا دیگه هیچوقت پیدا نکنیم.اون کسایی که حسشون از ته قلبشونه.حساشون کاملا پاکه.ولی خب دیگه مثکه رسم اینه.کاریش نمیشه کرد...

 


بعضی مواقع یه اتفاق ساده میتونه خیلی تو نشون دادن نیت و احساس تو به کسی بهت کمک کنه و همینطور ارزشی که اون شخص واست داره و به اون نشون بده.

نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


وای وای چقدر این چند روزه خیابونا شلوغ شده.!داره میترکه انگار.جاهایی که قبلا اصلا شلوغ نمیشد و نبود این چند روزه خیلی افتضاح شده.همش سر و صدا و بوق ماشینو و صدای دعوا و از این چیزا.اینم از اثرات نزدیک شدن به عیده دیگه.صبحا که از دست این دانشگاه آزادیا آرامش نداریم عصرام که دیگه جدیدا اضافه شده.همه تو فکر خرید و تدارکات عیدن.وای وای این میلاد نور که دیگه داره منفجر میشه.پله برقیاش دیگه داره میسوزه از بس جمعیت روش میره.احساس میکنی رفتی تو یه استادیوم بجای مرکز تجاری!!

نمیخوام دوباره غر بزنم ولی نمیشه.انصافا برف قشنگه ولی امسال دیگه به مرحله ای رسیدم که دیگه داره حالم از هرچی برف و بارونه بهم میخوره.امروز داشتم فکر میکردم دوباره تابستون که بشه میخوان بگن آب کم داریم.کم مصرف کنید.با این زمستونی که امسال داشتیم فکر کنم تا ۵ سال دیگه هم آب ذخیره داشته باشیم.البته اگه اینان که دوباره همون آش و همون کاسه میشه.


امروز یه سایتی پیدا کردم که یسری از این سرودهای انقلابی رو میشه ازش دانلود کرد.منم خودم خیلی دوست دارم بعضی هاشونو.گفتم شاید شماها هم خوشتون بیاد بخواین یه سری بزنین.اگر دوست داشتین میتونین از اینجا وارد سایت بشین.

نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


امروز تقریبا ساعتای پنج و ده دقیقه اینای صبح بود که برای کاری از خونه اومدم بیرون.قبلشم دیده بودم که داره بارون میاد.بارونه خیلی قشنگی بود.تا رفتم پایین در رو که باز کردم دیدم مثکه دیگه این بارون نیست که داره میاد.یکم که دقت کردم دیدیم برفه..!!وای خیلی خیلی قشنگ بود.جالبیش این بود که دونه های برفی که داشت میومد انقدر درشت بود که تا حالا ندیده بودم.وقتی میشست رو شیشه ماشین دلت نمیخواست برف پاک کن بزنی که پاک شن از بس قشنگ بود.از یه طرفی از قبل از اینکه بیام بیرون از خونه خوشحال بودم بنا به مسائلی از یه طرفی هم هوا که اینجوری شد دیگه خیلی خوشم اومد.تازه اون موقع هم که همه جا تاریک و آروم بود.کلا فضای خیلی زیبایی بود.البته خیلی برفش دووم نداشت.یکم که گذشت دوباره تبدیل به همون بارون عادی شد.ولی دقت کردین این یکی دو روزه سردی هوا خیلی دلچسب شده.یعنی از اون سرماهایی نیست که اذیت کنه.یه سرمای دلنشینیه.چه عجب من یه یار از وضعیت هوا تعریف کردم و غر نزدم..!!!

آدم امکان داره خیلی جاها بره و گوشیشم با خودش ببره..انقدر حال میده.فقط باید مواظب یاشی یه موقع گوشی خیس نشه یا بخاره خرابش نکنه.ولی کلا خیلی حال میده.در حین انجام یه یسری کارها همچنان به اس ام اس بازی هم مشغول باشی!


 این کمبود خواب آخر یه بلایی سر ما میاره.

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


تقریبا یک ساعت پیش یهو دیدم یکی از کانالای تی وی داره یه فیلمی میذاره بنظر میومد جالب باشه.البته دقیقا معلوم بود که زمانش برمیگرده به زمان پادشاه قرقره.فکر کنم اسمش هم عقابها بود اگه اشتباه نکنم.در رابطه با زمان جنگ بود.داشت نیروی هوایی رو نشون میداد و این هواپیماهای شکاری ما و منم کلی کیفور شدم که الان چی میخواد بذاره.نشستم به دیدن.یکم که گذشت دیدیم انقدر افتضاحه که اصلا نمیشه دید.یعنی بیشتر آدم عصبی میشد تا اینکه بخواد لذت ببره.وای اصلا فاجعه بودا..مثلا نشون میداد هواپیمای F-5 بلند شد بعو وقتی مثلا عملیاتشون تموم میشه میان بشینن هواپیما F-4 شده.وای یعنی مسخره تر این نمیشدا.یه چه میکس های تابلویی.خلاصه یه چی میگم یه چی میشنوین.حسابی خورد تو ذوقم.پاشدم از پای تی وی.

حالا امروز هی اومد هر چی ما رو این هاردمون داشتیم و رایت کرد رو این دی وی دی های بی زبون.تازه این وسط چند تایی هم سوزوند.حالا بازم خوبه این وسط یکی مثه فرشته نجات اومد منو چند ساعتی از دست این نجات داد.وگرنه که دیگه رسما دیوونه شده بودم.تازه رضایتم نمیداد.هی میگه حالا دیگه چی هست.؟آهان اینم میخوام.اونم میخوام..!ای بابا بس دیگه..پدر هارد منو در آوردی.!


چقدر از این قلمبه ها داشت..!!یکی من یکی تو..!!

نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


به فیلم میخواستیم ببینیم مثلا..پدرمون در اومد.البته فیلمشم ماشالا انقدر طولانی بود که اوه..!ولی بالاخره موفق شدم.البته چند جای مختلف هم مجبور به پاز کردنش شدم و رفتم به دلیلی برخی مسائل ولی خب دوباره اومدم دیدم.مهم اینکه دیدم.ولی خب بسیار تا بسیار تکان دهنده بود.آدمو ترک تکثیر قرار میده اونم حسابی.هی روزگار..ولی خیلی قشنگ بود.


نمیدونم چند شبه حوصلم نمیشه این بلاگو آپ کنم.حالا دیگه اگر مضحک و ایناست شما دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.حس و حالش نیست.همین.

نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


امروز هم طبق معمول و مثل روزهای قبل سپری شد...

و هیچ...


از بعضی روزهای تعطیل اونجوری که باید نمیشه استفاده کرد.مثل امروز.

نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin