تبليغاتX
یادداشت های کوروش

اولا که امشب اصلا نمیخواستم هیچی بنویسم.میشه گفت اصلا وقت نکردم چیزی بنویسم.البته اتفاقه مهمی هم نیافتاده که قابل نوشتن باشه.ولی فقط چند تا مطلب کوچیک بود:

- امروز بالاخره سورپرایز شدم و اون سی دی هایی که دوست داشتم گرفتم.یعنی به دستم رسوندن.خیلی دوسشون دارم.توشون کلی آهنگهایی که خیلی وقت بود دنبالشون میگشتم.ولی پیدا نمیکردم.خلاصه خیلی خیلی خوشحال شدم.

- این بچه های کوچولویی که تو این خیابونا هی میان میخوان به زور یه چیزی ازشون بخرینو دیدین.؟آخی از یه طرفی آدم دلش کلی میسوزه که آخه با این سن و سال یا تو این هوای به این سردی گناه دارن.از یه طرفی هم وقتی گیر میدن دیگه بیخیال نمیشن.تازه اگرم اون چیزی که دارنو ازشون نخری آخرشن یه تیکه بهت میندازن.آخه من بچم کجا بود..؟؟!!!


امشب چه شود با این آهنگا..چقدر خوبه که دیگه با خیالشون نمیخوابم بلکه با خودشون میخوابم.

نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


خداییش دیدین دیشب بهتون گفتم اگر شانس منه که فردا هوا خراب میشه.دیدین همون که گفتم شد!صبح که پاشدم داشتم با یکی از دوستان میحرفیدم که یهو گفت راستی دوباره چه برفی داره میاد!در یه لحظه یه شوک بهم وارد شد.آخه هنوز از تو جام پا نشده بودم که بخوام بیرونو ببینم.ولی تا گفت داره برف میاد گفتم شوخی میکنی...؟؟!البته اون بیچاره که از این جریان خبر نداشت.گفت نه بابا.شوخی واسه چی.؟خلاصه پاشدم و دیدم همون اتفاقی که نباید میافتاد افتاده.اینم از شانسی که گفتم.خوشم اومد بهتون ثابت شد.البته مدت زمانش خیلی نبود ولی به هر حال کار خودشو کرد...

بعضی مواقع میخوای بری مثلا سی دی بخری.حالا تو هر زمینه ای.اونش مهم نیست.مثلا بازی.اونوقت یهو چشمت میافته به یه مغازه ای میبینی اوه اوه از ظاهرش معلومه از این مغازه هاس که کار تخصصیش این موردیه که تو دنبالشی.با خودت میگی چه جای خوبیه و اینا.بعد که میری تو به فروشنده میگی من مثلا یه بازی یا یه برنامه میخوام تو این مایه ها..بعد میبینی یارو مثل ماست نگات میکنه.بهش میگی خب این بازیه چطوره؟میگه والا من نمیدونم.میگی خب اون بازیه چی؟بازم میگه ممممم اونم خودم ندیدم.نمیدونم چجوریه.اه اه انقدر از این مدل فروشنده ها بدم میاد که نگو.یه جایی که بصورت تخصصی یه جنس خاصیو میفروشه آدمی هم که توش به عنوان فروشنده میذارن باید کسی باشه که این کاره باشه نه اینکه هر چی ازش بپرسی همش در و دیوارو نگاه کنه.ولی برعکس مثلا میری تو این کتاب فروشی ها به طرف میگی من یه کتاب میخوام تو این مایه ها..یارو قشنگ هفت جده نویسنده و مترجمو و خار و مادرشو واست میگه..قشنگ احساس میکنی یارو همه کتابای اونجارو خورده از بس اطلاعات داره..!

میگم این فیلمرو که دیدم یجوریم شد.واقعا خیلی روی آدم تاثیر میذاره.ولی آخر موضوع بودا..یعنی موضوعی بود که فکر میکنم کمتر کسی تا حالا راجبش فیلم ساخته باشه.کلا موضوش هم قشنگ بود هم خیلی خاص.البته بماند که فیلم یه مقدارم سنگین بود و چند تا مورد اخلاقی هم داشت.!!

من هی با خودم میگم زنگ نزنم واسه پیگیری این کلاس.خودشون خبر میدن.هر چی میگذره میبینم مثکه اصلا فایده ای نداره.از اونام خبری نمیشه مثکه.خدا آخر عاقبت مارو بخیر کنه با این وضعیت کلاسمون.دلمون خوش بود گفتیم مثلا تا قبل از عید تموم میشه ولی اینجوری بنظر نمیرسه.


وای وای همین روزاس که قبضه موبایها بیاد.امروز که مامی اومده میگه به به خسته نباشید...چقدر قبضت کم اومده..البته از اون جنبه.متوجه هستین که...تو سایت خوده مخابرات دیده بود.حالا دیگه همین روزاس که بصورت فیزیک هم بیاد دستمون.حالا یکی نیست بگه مجبوری انقدر بحرفی که اینجوری بترسی..!!؟؟

نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


امروز هی غر زدن که ماشین خیلی کثیف شده.برو بشورش.دیگه ما رومون نمیشه اصلا باهاش بریم بیرون.از کثیفی دیگه شمارش معلوم نیست.تو خودت چجوری روت میشه باهاش بری بیرون و از این حرفا.منم مثلا گفتم خب میرم همینجوری یه آب روش میریزم خوب میشه.رفتم دیدم نخیر..کار از این حرفا گذشته.کثیفی در حد تیم ملی شده.انقدر بهش گل و شن و سنگ و از این جور چیزا چسبیده که عمرا به این راحتیا پاک نمیشه.این چارش فقط اینکه ببریش یه جا که با فشار آب تمیزش کنن.خلاصه دیدم کار من نیست.مجبور شدم ببرمش کارواش.آخه از اونجایی که ما وسعمون نمیرسه مجبوریم خودمون بشوریمش دیگه ولی خب این دفعه واقعا دیگه اصلا راه نداشت.

حالا رفتم اونجا میبینم ۱۲ کیلومتر صف تشکیل دادن ملت.حالا یه روز آفتاب شد همرو جو گرفته دیگه.اومده بودن ماشیناشونو تمیز کنن.حالا دوباره یهو میبینی فردا برف اومد.از این هوا هیچی بعید نیست.اگه مائیم که شانس نداریم.خلاصه بالاخره بعد از تقریبا یک ساعتی نوبت ما هم شد و رفتیم.دیدین یه پول که اول میگیرن.بعد اینایی که ماشینو میشورنم جدا پول میخوان.حالا جرات داری بهشون هیچی نده.یک قیافه ای برات میگیرن که بیا ببین.بعدم ماشینتو عمرا درست تمیز نمیکنن.جالبشن اینکه انقدرم پررو تشریف دارن که اگر پولی که بهشون میدی واسشون کم باشه انقدر بهت غر میزنن که پشیمون میشی و مجبور میشی اضافه تر بدی.

خلاصه دیگه ماشینو که شست تازه یادم اومد ماشین چه رنگی بوده..!!! آخه ماشالا انقدر تمیز بود که دیگه شمارشم معلوم نبود چه برسه به رنگش!!شده بود مثل این ماشین هایی که میبردن تو جبه.روش گل میمالیدن.ولی بعدش کلی تر و تمیز شده.شد یه پسره خوب و تمیز.یارو قشنگ شستش گذاشتش کنار!میخواست منم بشوره بذاره کنار.خواستم بگم قبلا بقیه این کارو کردن.لازم نیست شما زحمت بکشید.البته من کارم خرابه.نیاز به موتور شویی دارم.با این جور شستنا کارم حل نمیشه.

آخ آخ تا دلتون بخواد از این جک و جوونها اومده بودن با اون ماشینای آنچنانی.در ضمن قشنگ تابلوه که واسه چی اومدن کارواش.وقتی ماشیناشونو نگاه میکنی تمیزه تمیزه.فقط الکی میان اونجا هی ماشیناشونو به رخ هم بکشن برن.یا میان تو این خیابونه ایران زمین انقدر میچرخن که نگو.نمیدونم خودشون خسته نمیشن انقدر این خیابونو متر میکنن؟چقدرم زیاد بودن.اونم رنگو وارنگ.با تیریپ های آنچنانی..!! من نمیفهمم آخه که چی مثلا.نمیدونم از بیکاریه..!!از کمبوده..!؟!؟


مرد را دردی اگر باشد خوش است .... درد بی دردی علاجش آتش است

نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


زمان به من آموخت که دست دادن معنی رفاقت نیست.

عشق ورزیدن ضمانت تنها شدن نیست.

بوسیدن قول ماندن نیست.

و ...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

هیچیک دلیلی برای ماندن نیست.

و هر لحظه امکان عوض شدن شرایط و آدم ها هست.


هیچوقت دل به کسی نبند چون این دنیا انقدر کوچیکه که توش دوتا دل کنار هم جا نمیشه.اگر هم دل بستی هیچوقت ازش جدا نشو چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه پیداش نمیکنی.هر وقت احساس کردی در اوج قدرتی به حباب نگاه کن.بهتره احالی رویاهامونو بدون توقعی جواب کنیم.نباید حتی رو بهترین کسا تو بدترین جاها حساب کنی.

نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


بنظرم خود این ترافیک به تنهایی آدمو خیلی خسته نمیکنه.مخصوصا اگر که تنها نباشی که دیگه میشه گفت تحملش سخت نیست.ولی امان از زمانی که خودت خسته باشی و تنها هم باشی.دیگه اصلا قابل تحمل نیست.همش تو چرت بودم تو ماشین تا اینجا.معلوم نیست چجوری سالم رسیدم.تازه از این آهنگ های آرامش بخش هم در حال پخش بود.دیگه همه شرایط محیا شده بود که فقط من یک لحظه چشمامو ببندم و برم به سلامتی تو باقالیا.ولی نشد.تو خماری بودم ولی خوابم نبرد خوشبختانه.

به این میگن یه جای خوب و خلوت.چی بود اونجا این همه آدم ریخته بودن.هی نگات میکردن و لقمه هاتو میشمردن.انگار داری حق اونارو میخوری یا مثلا ارث باباشونو ازت طلب داشتن.اینجا به این خوبی و خلوتی.با آرامش.تازه اونم با اون آهنگ های به اون قشنگی.آدم حض میکرد والا.حیف نیست تا وقتی اینجور جاها باشه آدم بره طرف اون مدل جاها.البته خب بالاخره بدم نیست.جاهای جدید.خودش یه مدل تنوعه دیگه.ولی اینجارو که خیلی خوشم اومد.ولی حیف که راهش خیلی دوره.البته از این طرف...

امروز که میخواستم این کامنت هارو جواب بدم یهو به کامنت یکی از دوستان بر خوردم که به نکته جالبی اشاره کرده بود.نوشته بود مدل نوشتنت خیلی عوض شده این چند وقته.داشتم فکر میکردم دیدم کاملا درست میگه.نمیدونم چی پیش اومد که اینجوری شد.ولی کلا جالب بود که یهو این همه عوض شد.و جالبتر از اون اینکه این حالت ادامه داشته تا حالا.واقعا از من بعید بود.ولی خب میگم حالا دیگه بسه..میخوام بزنم کانال دو.موافقین دیگه..؟!

به قول مامی میگه حالا من یه روز یه چیزیم شده بود ماشین نبردما...از اول صبح همچین پیچوندی که با لبامون بازی کرد.خودمونیم راست میگه آخه..!!بیچاره یه روز نبرد ما دیگه رفتیم تو کار پیچ و این جور چیزا.ولی خب دیگه همینه.البته بیچاره خودش داشت میترکید از خنده و اینارو میگفت.یه موقع فکر نکنین جدی میگفت بیچاره.ولی خوب کاری کردم.که چی مثلا من ماشین داشته باشم بعد مثلا یکی بخواد تنهایی .... هیچی.ولش کن.به اندازه کافی دعواهامو باهاش کردم.کارمو کردم بالاخره..


راستی این قبض موبایلها هم که خوشبختانه هنوز نیومده.الهی شکر.نمیشه اصلا نیاد.البته من که اصلا مشکلی ندارم.اصلا شماها دیدین من با موبایل حرف بزنم.؟!!اصلا خیلی واسم بیاد فقط آبونمانه خود مخابرات میاد.منو تلفن..!!!؟؟ اوه اوه دیوارامون ترک خورد.......کمک!

نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


اگر کسی از شماها نیازمند یک برنامه ریزی دقیق و حساب شده هست به من بگید تا جایی رو به شما معرفی کنم که تو این کار فوق العادس.یعنی واستون برنامه ریزی میکنه که با لباتون بازی میکنه.چرا راه دور برین.همین آموزشگاه خودمون هست.لامصب انقدر کارشون درسته که میخوان ازشون تقدیر کنن بابت برنامه ریزی های مفیدشون واسه کلاسها.همچین برنامه ای واست میریزن که از هفت روز هفته دوازده روز کلاس کنسل میشه.حالشو ببرین.حالا خوبه مثلا باید خیر سرمون نظم و برنامه ریزیه دقیق و حساب شده رو از همین جاها یاد بگیریم که اگه چار روز دیگه زبونم لال رفتیم جایی استخدام شدیم اونجا از این بابت درست باشیم.با این وضع که ما از اینجا فقط شوفری و پیچ دادنو یاد گرفتیم.شایدم من یکم راه قرض دارم.بخاطر همینه که هی میرم اونجا هی کنسل میشه.حالا بگذریم...

خیلی سخته بری توی یک محیطی که مجبور باشی از کسی حرف شنوی داشته باشی که نصف خودتم نباشه.ولی بنا به دلایلی اونجا شده یه کاره ای که مجبوری حرفشو گوش کنی.در صورتی که بیرون از اون محیط میتونی بزنی لهش کنی هااا ولی خب دیگه اونجا مجبوری رعایت کنی.ولی کلا خیلی زور داره.

این هوا هم که دهن مارو سرویس کرد.معلوم نیست چی میخواد بشه.یه روز آفتاب میشه از گرما خفه میشیم.بعد شبش میخوابیم صبح که پا میشیم میبینیم دو کیلومتر برف اومده.نمیدونم آخه چرا اینجوری میشه.دیگه بسه تورو خدا.همه جا شده کر و کثیف و یخ و برف.لذتمونو بردیم از این همه برف.دیگه حالا انقدر لذت میبریم که از اونور میزنه بیرون.مردیم از سرما...

چقدر دلم میخواست بعضی مواقع از اون آهنگ قدیمی ها گوش بدم.از همونایی که خیلی قشنگن.ولی چه میشه کرد که فعلا باید با خیالش سر کنم.حالا نگی یه موقع دوباره شروع کرد به تیکه انداختن ها..نمیدونم چرا یهو یادش افنادم دوباره.ایشالا درست میشه اون رایتر و به آرزوی من معنا میده..اوه اوه دوباره از اون جملات قصار از خودم ول کردم.چند وقتی بود که دیگه ازشون خبری نبود.تازه میتونیم اینجا از بقیه هم کمک بگیریم.شاید کسی اینجا رایتر داشته یاشه.میتونید تو نت با هم Share کنید تا این سیدی ما رایت بشه..

بازم خوب شد متوجه شدیم که این سینما آستارا هم تو جشنواره هست.البته خیلی هم زود متوجه نشدیم.ولی خب بازم بد نیست.میشه امیدوار بود که رفت و فیلم دید.البته اینم نمیشد بالاخره اون جشنواره فیلم های آموزشگاه خودمونم بود.اونم میتونیسیم بریم ببینیم.

راستی از امشب دوباره آپ کردن بلاگو میندازم رو روال عادی ایشالا.این یکی دو روزه یکم بهم ریخت بابت همون قضیه قطع شدن اینترتنم.دیگه فقیریم دیگه.هی اینترنتمون قطع میشه.


نمیدونم امروز چرا سرم انقدر میدرده..فکر کنم از بس نشستم پای این پی سی هی جواب این کامنتارو دادم اینجوری شدم.چند وقت دیگه پیش بریم یا این وضع تایپ کردن میتونم برم توی یه شرکت یه عنوان منشی استخدام شم.از بس هی نشستم فارسی تایپ کردم.یه زمانی اصلا تو کار فارسی نبودیم..ئه گفتم فارسی یاده رستوران فارسی افنادم.با اون غذاهای خونگیش.البته ما که به اندازه کافی غذای خونگی داریم میخوریم.ولی حالا بدک نیست از اونجا هم یه قیمه ای یا مثلا قورمه سبزی بگیریم بزنیم تو رگ.همچین میچسبه...

نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


- واقعا خوب شد من ارتشی یا جایی که مجبور باشم صبح زود پاشم نرفتم.یعنی اگه میرفتم که دیگه آخرش بودا.امروز تو رادیو یکی میگفت جوانانی که از نظر خواب کمبود دارن و کلا خیلی کم میخوابن در آینده نزدیک دچار هزار مدل درد و مرض میشن.از جمله افسردگی.که البته این موردو که من خودم از اول تو کارش بودم و توش تخصص دارم.یا مثلا میگفت باعث میشه همیشه احساس خستگی کنن یا همش دچار اضطراب بشن.پس همگی دیگه فکر کنم باید تا چند وقت دیگه انتظار همچین مواردی رو داشته باشیم.تازه خیلی هاشم که الان خودمون داریم.البته دور از جون همه شماها باشه ولی خب دیگه اینم ما گفتیم که یه چیزی گفته باشیم.دیگه خود خدا به حال هممون رحم کنه ایشالا.شب انقدر دیر میخوابیم.همش منتظر اینیم که کی آپ میکنه زود بریم بخونیم ببینیم چی نوشته هی از خودمون کامنت ول کنیم.از اونورم که خیلی وقتا مجبوریم زود پاشیم.حالا بازم در بعضی مواقع میشه صبحا یکم خوابید.

- یکی نیست به این استاد قشنگ بگه آخه تو که نمیتونی یه کلاس به این کمیو جمع و جور کنی چرا انقدر حرف ... میزنی؟! که آره من اینکارو میکنم و اون کارو میکنم و از این چرت و پرتا.خب اصلا کلاس نگیر.مگه مجبوری وقت این همه آدمو بگیری الکی.هر روزم خدا رو شکر یه چیزیش میشه.ای بابا کار و زندگی و زن و بچه و کلی از این مسائل داریم آخه.نمیشه اینجوری که.حالا  اگه مثلا یکی از ماها فقط یکم دیر برسیم سر کلاس...دیگه آسمون به زمین میاد و همچین پاچه ای از ما گرفته میشه که بیا و ببین.!

- راستی میگم شما اگر در حال درس خوندن باشین بعد یهو برق بره چیکار میکنین؟آیا به درس خوندنتون ادامه میدین؟ایا سعی میکنین با استفاده از منبع نور دیگری مثلا موبایل شرایطو برای ادامه درس خوندن محیا کنین.؟؟آیا اصلا زمانی هم که برق بوده شما در حال درس خوندن بوده اید یا نه.؟؟

- بعضی دوستان میگن پیف پیف تو خجالت نمیکشی با مامی میری خرید.؟؟!خب منم باید بگم ما مثل بعضی ها بلد نیستیم با بعضی های دیگه بریم خرید که اونا نظر بدن.آخه میدونین که شیشکی منو دوست نداره.مجبورم با مامی برم دیگه که ایشون نظر بدن.من خودم تو کار بزی هستم ولی هنوز علفی پیدا نکردم که بخوام بچشم.!!دیگه اینم وضع منه.چیکار کنم.تازه به قول همون دوستمون تنبلم که هستم..هی...بگین.اشکال نداره.

- من هنوز برام مشخص نشده که اینجا قرار بوده وبلاگ باشه یه چیز دیگه.یکی مداد رنگی میخواد.یکی میگه از رقصات بذار اینجا.یکی دیگه میگه پیف پیف چرا با مامی میری خرید.یکی میگه خجالت نمیکشی کله پاچه نمیخوری؟ نمیدونم اینجا بقالیه یا وبلاگه یا مطب دکتره یا کلاسه یه چیز دیگه..؟ولی کلا شما راحت باشید.حالا مثلا من نگم راحت نیستین؟

- یک پیشنهادی هم داشتم.میگم بنظرتون بهتر نیست جای کامنت دونیو با خود پست ها عوض کنم..؟مثکه کامنت ها خیلی طولانی تر از پست ها میشه جدیدا..!!


این دوستانی که کتاب ناتور دشت و خوندن مثکه همشون از نظر گفتاری کلی تغییر کردن.همش اینا و اونا و ...پس همون بهتر که من نخونمش که روم اثر نذاره.آخه به اندازه کافی اوضاع حرف زدنم خراب هست.

نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin