تبليغاتX
یادداشت های کوروش

جاتون خالیه اینجا شده کلاس موسیقی درمانی.!!!

اونم چه موسیقیی

از نوع رادیاتور درمانی!

شبها که میخوام بخوابم ( آقا پلیسه بیداره..) اا نه این چه ربطی داشت؟؟

یهو نمیدونم چرا یاد این شعره افتادم

وقتی میخوام بخوابم احساس میکنم بغلم چشمس.!!

هی صدای قلپ قلپ میاد!!

همش فکر می کنم دارن آب میریزن روم ( فکر بد نکنین ها...با جنبه باشین )

ای بابا فقیریم دیگه..چی میگن وسعمون ( درست نوشتم؟ ) نمیرسه..

از این دستگاه های خارجی نداریم.اسمش چیه .. چیلر؟ میلر؟ نمیدونم خلاصه از همونا

ما اینجا مثل زمان عصر هجر ( که مثکه غلط نوشتم باید حجر باشه ) داریم زندگی میکنیم

با کمترین امکانات رفاهی.

تازه جالبیش اینکه نصف رادیاتور گرمه نصفش سرده..

فکر کنم سوراخ هم شده.اگر کسی احیانا تو کار تاسیسات مهارت داره بگه حتما..!!

یهو دیدن شب ترکید هر چی آب جوش بود ریخت روم..وای چه باحال میشه ها..نه؟؟

اولا که مدیکالم ترتیبش داده میشه

دوما که البته بجاش خوش قیافه میشم.

نترسین اگر اینجوری شد حتما عکس اول بلاگمو عوض میکنم این جدید رو میزارم.


این تیریپ مجسمه و سکو و نیمکت و این چیزها خودش عالمی داره ها..

تازه اونم جلوی پی سی.

نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


بیا و شمع روشن کن مسیر کعبه پیدا شه

تمام عمر کج رفتم اگه این راه حج باشه

داره دور تو میچرخه تمام عمر تقدیرم

یه راه راست پیدا کن دارم سرگیجه می گیرم

نگاه کن تو چشمای من تمام قصمون پیداست

کسی که گل تو دستاشه ببین هر لحظه بین ماست

ته این راه میتونه یه اقیانوس پیدا شه

اگه فانوس برداری اگه قصه همین باشه

من از بس دست پر دیدم که می لرزیده تو کوچه

دارم شک میکنم کم کم کدوم دست خودم پوچه

یه وقتا این ته قصه یه آدم زیر و رو میشه

نگاه کن آخر بازی چه دستایی که رو میشه

یه چیزایی تو این قصه یه دنیایی پس و پیشه

بیا دستامو خالی کن اگه بازی تموم میشه

ته این راه میتونه یه اقیانوس پیدا شه

اگه فانوس برداری اگه قصه همین باشه


خورشید و از ما گرفتن ... شکر شب ستاره پیداست

نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


خیلی دلم میخواد بخوابم

البته نه از اون خوابهای عادی

خوابی که با بقیه فرق داره

مخصوصا همین امشب

کاش میشد

ولی حیف که به تحمل محکومم...

خوابیدی بدون لالایی و قصه

بگیر آسوده بخواب بی درد و غصه

دیگه کابوس زمستون نمیبینی

توی خواب گل های حسرت نمی چینی

دیگه خورشید چهرتو نمی سوزونه

جای سیلی های باد روش نمی مونه

دیگه بیدار نمیشی با نگرونی

یا با تردید که بری یا که بمونی

رفتی و آدمکا رو جا گذاشتی

قانون جنگلو زیر پا گذاشتی

اینجا قهرن سینه ها با مهربونی

تو تو جنگل نمی تونستی بمونی

دلتو بردی با خود بجای دیگه

اونجا که خدا برات لالایی میگه

می دونم میبینمت یه روز دوباره

توی دنیایی که آدمک نداره


تو نمی دونی عزیزم حال روزگار ما رو ... توی ذهن آینه بشمار تک تک حادثه ها رو

نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


وقتی تو با من نیستی از من چه می ماند؟

از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند؟

از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی

تکرار من در من مگر از من چه می ماند؟

غیر از خیالی خسته از تکرار تنهایی

غیر از غباری در لباس تن چه می ماند؟

از روزهای دیر بی فردا که می آید؟

از لحظه های رفته روشن چه می ماند؟

از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا

بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟

بی تو چه فرقی میکند دنیای تنها را

غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟

وقتی تو با من نیستی از من که می پرسد؟

از شعر و شاعر جز شب و شیون چه می ماند؟


مبر ز موی سپیدم گمان به عمر دراز ... جوان ز حادثه ای پیر میشود گاهی

نوشته شده در  پنجشنبه چهارم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


چشمانم در جستجوی حقیقت هستند

و انگشتانم در جستجوی رگهایم

من سقوط میکنم

زیرا اینگونه می خواهم

توری که در زیر پایم قرار دارد

پوسیده است

پس خسته و غمگین

برایت می نویسم

از آنچه شده است و خواهد شد

شاید که درک کنی

که اگر درک کنی برای این مرد اشک نخواهی ریخت

زیرا این مرد بدبخت از دست رفته است

چشمانم شعله ای را احساس می کنند

انگشتانم ایمان را احساس می کنند

و من با دست های آلوده

پاکیزگی را لمس میکنم

من پاکیزگی را تا سر حد بیهودگی لمس کرده ام...

آسمان تنها چیزیست که می بینم

و همه آن چیزی که از تو می خواهم این است که فراموشم نکنی...


و من درست در مقابل آیینه دروغ می گویم

آینه ای که آن را شکسته ام

تا چهره واقعی ام پدیدار شود

 

نوشته شده در  چهارشنبه سوم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


درست قبل از مرگم نگاهی به آسمان می اندازم

این آخرین نگاه من است

غرش عظیم و تاریک آسمان زوال یافته را فرا می گیرد

و هدفی نافرجام با فریادی بی رحمانه جانم را پر می کند

گوش هایم از سکوتی طولانی پر شده

و در انتهای سپیده دم همه چیزم

جز میل به بودن را از دست داده ام


فقط دلم میخواد لالاااااااااااا کنم.خیلی خستم.

 

نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


تمام آن چیزهایی که بوده

هست و خواهد بود

جهان بزرگتر از آن است که بتوان دید

زمان و فضا هیچوقت پایان نمی پذیرند

همانند توزیع افکار و سوالهای نامفهوم

محدودیت متعلق به فهم و درک انسانهاست

که با سرعت از چیزی انتقاد می کنند

مجبور به زندگی هستند

ولی تمایلی به زنده بودن ندارند...


 ای برای با تو بودن باید از بودن گذشتن

سر به بیداری گرفته ذهن خوابالوده من

نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin