خدا رو شکر مثل اینکه هنوز سنسور های حسیم درست کار می کنند.امروز بهم ثابت شد.
دقیقا موردی که فکر می کردم همون بود.
راستی چقدر احساس خوبی دارم بعد از مدتها.احساس سبکی.احساس راحتی..
میدونین آخه خیلی سخته بدونی طرفت امکان داره بنا به دلایلی فکر غلطی درباره تو بکنه
اما نتونی حرفتو بهش بزنی و اونو از داشتن ذهنیتی شاید غلط نسبت به خودت درش بیاری.
ولی وقتی شرایط جوری میشه که این فرصت بدست میاد و حرفها گفته میشه
احساس خالی شدن می کنی البته اونم از نوع خوبش.
احساس می کنی دیگه وجدانت درد نمی کنه.
برای من خیلی سخته که تو ذهن کسی اونی باشم که نیستم.
ساده تر بگم یعنی اون طرف بر حسب شرایط خاصی نسبت به من
شناختی پیدا کنه که غلط باشه.
شناختی پیدا کنه که واقعا متعلق به من نیست.
خیلی سنگین تموم میشه واسم اگر بخوام بابت اون حالتهایی که نیستم جواب پس بدم.
مخصوصا اگر شناختی که طرف از من بدست آورده طوری باشه که منجر به نتیجه گیری خوبی
در مورد شخصیت کلی من نباشه.
شناختی که منجر به این بشه که با خودش بگه آره دیگه
اینم مثل همونایی که تا یک .... میبینن دیگه همه چیز یادشون میره.
یادشون میره کی هستن.
یادشون میره دوستانشون کی بودن.
ارزشها یادشون میره...
و اینها اون فکر هایی هستند که منو خورد می کنن اگر وجود داشته باشند.
ولی خب الان خوشحالم که تونستم تا حدی بعضی مسائل و روشن کنم.
البته امیدوارم.
سعی کردم کمک کنم تا طرفم منو درست بشناسه.
همونطوری که واقعا هستم.
البته این خیلیش برمیگرده به خود اون طرف
ولی خب رفتار و خیلی کارهای من میتونه تاثیر خیلی زیاد و مستقیمی روی این شناخت بذاره.
خیالم از این بابت راحته که من کوتاهی نکردم.بجاش کاری رو که باید انجام میدادم انجام دادم.
خور شدم اما بازم اشکالی نداره...عادت می کنم
و زمستان در پیش
هر آنچه که می بینی
تورا به کام ابهام فرو می برد
و مرگ مادر زمین
تولد دوباره ای ندارد
و پایان راه تکامل است
راهی که هیچگاه ترمیم نخواهد شد
هرگز...
سرمایی سخت و بی حس کننده
دیگر چیزی را برای از بین بردن باقی نگذاشته
چیزی که پیش از این ندیده بودیم
دیگر احساسی وجود ندارد
تناقض...تکذیب...هشدار...سازش
این احساس بیش از حد
نفسم را می گیرد
و سالهای هر چند بی ثمر عمرم را
در یک چشم بر هم زدن نابود می کند
اکنون که دراز می کشم که بخوابم
از خدا می خواهم که روحم را حفظ کند
اگر قبل از بیدار شدنم بمیرم
دعا می کنم که خداوند روحم را در بر گیرد
هر آنچه احساس کردم
و هر آنچه شناختم
هیچوقت از آنچه نشان داده ام معلوم نشده
.
.
.
فایده ای نخواهد داشت
زوال من پا برجاست
ایشالا قبول باشه.خیلی خوشمزه بود.
آخه این همه....!!!
می گریزم اما این درد همچنان با من است
پس مرا از بین ببرید
در درونم چیزهایی هست
که شیون می کنند و فریاد می کشند
و این درد هنوز از من نفرت دارد
پس مرا در آغوش بگیر تا این درد آرام گیرد
درست مثل نفرین
درست مثل گمراهی
پس مرا از بین ببرید و فراموش کنید
ولی مراقب باشید
در درونم چیزهایی هست که رحم نمی شناسند
و وابستگی وجودم را آلوده می کند
پس به من بگو چرا مرا انتخاب کردی..؟
هنگامی که زندگی با درد و رنج پایان می یابد...فدا شدن لذت بخش است
در این دنیا که معرفت و محبت رنگ باخته است
هنوز هم دوستانی هر چند اندک اما ارزشمندی وجود دارند
دوستانی که بی منت معنای واقعی دوستی را به من یادآوری می کنند
و من خوشحالم که از این دنیای تاریک و بی روح دوستانی به روشنی خورشید دارم
و امیدوارم بتونم پاسخگوی محبت اونها باشم...
امروز یجورایی احساس می کنم حال و هوای اینجا عوض شده
البته فقط از نظر ظاهری
ولی همچنان نوشته های من بوی تازه شدن نمیدن
خیلی دوست دارم لاقل بتونم یکم متفاوت تر بنویسم هر چند که این ذهن و روح یاری نمی کنند
هر چند که قلمم هیچ گاه تمایلی به امید وارانه نوشتن نداشته و ندارد
هر چند که...
حس خوبی دارم به تو که اسمت اون پایین صفحه اول بلاگم هست
میتونم دستاتو بگیرم توی این تاریکی...مرسی عزیزم
و این هر روز بیش از پیش می شود
در خود گم گشته ام و سرگردانم
و دیگر هیج چیز
و هیچ کس برایم اهمیت ندارد
دیگر امیدی به زندگی ندارم
دیگر هیچ چیز برایم نمانده
و هیچ چیز برای بخشیدن ندارم
دیگر هیچ چیز مثل سابق نیست
و من گویی کسی را در درون خود گم کرده ام
بی حوصلگی تا سر حد نابودی مرا فرا گرفته
و تاریکی در من رخنه کرده است
روزگاری خودم بودم ولی اکنون دیگر او رفته است
گویی هرگز گذشته ای وجود نداشته است
مرگ به گرمی از من استقبال می کند
و من تنها می توانم بگویم خداحافظ...
برای رهایی نیاز به پایان دارم
و اکنون من بخاطر تو تمام عمرم در انتظار می مانم
بخاطر تو سوار بر گرد و غبار
سوار بر امواج جذر و مد خواهم شد
بخاطر تو بیرون و درون را جستجو می کنم
برای باز گرداندن آنچه تو برایم بر جا گذاشتی
میدانم که همیشه در زندگی خواهم سوخت
به تنهایی میگردم پس خواهم یافت
هرچه بیشتر جستجو می کنم
نیازهایم به تو بیشتر میشود
و هرچه بیشتر برایت شادی می کنم
بیشتر خون می ریزم...
تو مرا مجبور می کنی که زمان را در هم شکنم
و احساس کنم که مرگ را به زندگی
در پشت این چرخ گردون ترجیح میدهم
روزگار هیچوقت بر وفق مرادم نبود
پس همه عمر را در انتظار خواهم بود
صدایم را بشنو
و اگر ذهنم را بر روی وحشت می بندم
لطفا با کنجکاوی بازش کن
مرا ببین
اگر چهره ام صادق شد
مراقب باش و در آغوشم بگیر
و هنگامی که دست از زندگی می کشم
به من امید بده
نجاتم بده
و هنگامی که مرا شاد و بی خیال می بینی
بدان که در پشت این شادی غم و اندوه فراوان است
و این شاد بودن تظاهری بیش نیست...
به امید مرگ نفسم را در سینه حبس میکنم.
واقعا عجب روزگار جالبیه.چقدر تو این دوره زمونه پیش بینی کردن کار سختی شده.
چی فکر می کنی و چی میشه..! انقدر شرایط عوض میشه.انقدر آدم ها عوض میشن.
طوری که اصلا قابل پیش بینی نیستند.البته بگذریم که بعضی ها انقدر کارهاشون
تکراریه که خیلی راحت و ساده میشه حرکت بعدی اونها رو حدس زد.
روزها میان و میگذرن.ارتباط های ما تغییر میکنه.
آدمهای جدید میان تو زندگیمون.
رابطه های جدید
تجربه های جدید
خیلی ها میان تو زندگیمون و بعد از یک مدتی هم میرن.
که البته تو رفتنشون هم خیلی عوامل دخیله.
که یکی از اونها هم میتونه رفتار و برخوردهای خودمون باشه.
البته میشه گفت اینم به نوعی رسم روزگاره.
باید باهاش ساخت.گرچه در برخی موارد واقعا سخته.
مهم اینکه بتونیم اونهایی که واقعا قابلیت موندگاری برامون دارن و بشناسیم.
بتونیم برای خودمون نگرشون داریم.در کنارشون لذت ببریم.
کلی چیزهای جدید ازشون یاد بگیریم.
جدا زمانیکه آدم از نظر روحی شرایطش خوب باشه میتونه به خیلی چیزها برسه.
مخصوصا اگر از همون صبح که بیدار میشی این حالت پیش بیاد.
شده بودم مثل این خرسهای قطبی.البته انصافا هیکلم به خرسها نمی خوره!
از بس که شب دیر خوابیدم..خب معلومه اینجوری میشه دیگه..!امروز بالاخره این کلاس طلسم شده ما هم تشکیل شد.
ولی بازم طبق معمول از اینور نیم ساعت دیرتر و از اونور هم نیم ساعت زودتر...
ولی خب مجبورش کردیم بخاطر این همه پیچش فردا هم کلاس بذاره.
حالا خدا میدونه کلاس فردا چی به سرش میاد.
میگم اصلا چه معنی میده آدم بابت چیزی که تو بلاگش می نویسه به کسی جواب بده.؟؟
خب این قسمت نظراتو واسه همین گذاشتن دیگه.
هر کسی نظرشو اونجا میگه.
اینو باور کنید واسه خودم گفتما.کسی برداشت بد نکنه.
منظورم خودمم.
متحول میکنیم...بزودی
Stay Tuned
خوب اگر قصد پیچشه از اول بگین خیال ما هم راحت بشه دیگه.
ولی دیگه انقدر نپیچون که هرز بشه.
ماشا...زمانیکه کلاس هست پیشرفت هر جلسه حدود یک صفحه و نیم بیشتر نیست.
اونم از اون جزوه آنچنانی که درس دادنش کار هر کسی نیست.
هر کدوم از مواردش نیاز به کلی توضیح داره.خیلی وقت می گیره.
البته بماند که در خلال درس توضیحات درباره کلی مسائل دیگه هم میشنویم.
از خاطره و چیستان و جک و نصیحت گرفته تا دعوای بین Controller و خلبان..!!
اونوقت با این سرعت و پیشرفت پشت سر هم کلاس هم Cancel میشه.
خدا هم مثل اینکه هی براش میسازه.
فکر کنم با این روندی که داریم پیش میریم به امید خدا بعد از عید کلاس تموم میشه.
البته باز هم مطمئن نیستم.
این سایت ما هم که افتاده بود پایین ولی بالاخره دوباره اومد بالا.
من هی پیشنهاد میدم واسه اینور اونور نگی روش زیاد شده.میخوام دلت نگیره مثل من...
