تبليغاتX
یادداشت های کوروش

مثل اینکه دل خدا هم از دست بنده هاش خیلی پره

تو این چند روزه چقدر برف و بارون و... اومده و هنوزم داره میاد

دیگه خدا که دلش اینجوری پر باشه من از خودم چه انتظاری داشته باشم

کاشکی یک راهی بود و میشد من هم مثل خدا اینقدر ببارم

یا اینکه یک راه بهترش این بود که اصلا کلا راحت می شدم برای همیشه

هر چی تو این صفحه های تقویم نگاه می کنم می بینم انگار نه انگار که

این روزها دارن پشت سر هم میگذرند

همه چی اگر تکراری نباشه بهتر هم نمیشه

شاید بدتر بشه ولی هیچوقت بهتر نمیشه

قربون خدا برم که هیچوقت دل بنده هاشو نمیشکونه ولی امان از بنده هاش

که خیلی راحت و ساده دل همدیگرو میشکونن.انقدر هم راحت اینکارو می کنن

که گاهی حتی خودشون هم متوجه نمیشن

بعدا که فهمیدن تازه کلی هم تعجب می کنن.واقعا روزگار جالبیه.

هی می شینم با خودم فکر می کنم می گم آخه چرا آدم باید کاری کنه

که می دونه چهار روز دیگه ازش ضربه میخوره...؟

البته خیلی از موارد رو نمیشه پیش بینی کرد

ولی منظورم اونهایی که تا حالا تجربشو داشتیم

خیلی بده ها...

یکی از دوستان می گفت تا حالا شده برای خودتون یک سرگرمی درست کنین که

عذابتون بده..؟؟!ا این هم دقیقا مثل همون قضیست

در ضمن هیچ کسی بهتر از خود آدم خودشو نمی شناسه ولی مشکل اینجاست

که با همه این تفاصیر باز هم کار خودمونو می کنیم.

انگار اصلا عادت کردیم که برای خودمون شرایطی ایجاد کنیم که بخاطرش مجبور

بشیم این همه غصه بخوریم

کلی فکر و خیال کنیم

کلی با خودمون کلنجار بریم

کلی احساسمونو سرکوب کنیم

که چی؟

آخرش به کجا می رسیم؟؟

اون هم مخصوصا زمانیکه تجروبشو داشتیم

فقط میتونم بگم متاسفم برای خودم که انقدر خودمو زجر میدم

یعنی فکر می کنم روز قیامت که تک تک اعضای بدن شروع می کنن به سخن گفتن و

جواب دادن......هیچی بی خیالش

باید این مهارت هضم کردنو یاد بگیرم.واقعا مهارت خوبیه.کلی کمک می کنه به آدم

خوشا بحال آون آدم هایی که می تونن این کار و انجام بدن.

می تونن شرایطو همون طوری که هست هضم کنن بجای اینکه ناراحت بشن و تو خودشون بریزن.

امیدوارم بتونم این مهارتو یاد بگیرم

البته این منی که من میشناسم تا بخواد یاد بگیره دیگه چیزی ازم نمی مونه

یادش بخیر...

همه چی ساده شروع شد تو مسیر یک خیابون

توی یک غروب پائیز زیر چتر خیس بارون


چقدر با خودم به دروغ بگم اوضاع خوبه...؟؟

 

نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386  توسط کوروش  | 


روزها میگذرند لحظه ها از پی هم می تازند

و گذشت ایام چون چروکی است که بر چهره من می ماند

روزها می گذرند که سکوتی ممتد بر لبم می رقصد

قصه هایی که ز دل می آیند زیر سنگینی این بار سکوت

بی صدا می میرند

روزها می گذرند که به خود می گویم

گر کسی آمد و برداشت ز لب مهر سکوت

گر کسی آمد و گفت قطعه شعری بسرود

گر کسی آمد و از راه صفا دل ما را ربود

حرفها خواهم زد شعرها خواهم خواند

بهر هر خلق جهان قصه ای خواهم ساخت

روزها می گذرند که به خود می گویم

گر کسی آمد و بر زخم دلم مرهمی تازه گذاشت

گر کسی آمد و بر روی دلم طرحی از خنده گذاشت

گر کسی آمد و در خاطر من نقشی از خود انداخت

صد زبان باز کنم

قصه ها ساز کنم

گره از ابروی هر غمزده ای در جهان باز کنم

من به خود می گویم

اگر آمد آن شخص...

من به او خواهم گفت آنچه در محبس دل زندانیست

من به او خواهم گفت تا ابد در دل من مهمانیست

ولی افسوس و دریغ

آمدی نقشی ز خود در سر من افکندی

دیده دریا کردی

عقل شیدا کردی

طرح جاوید سکوت تو بجای لبخند بر لبم افکندی

دل به امید دوا آمده بود

به جفا درد بر آن زخم کهن افکندی

روزها می آیند

لحظه ها از پی هم می تازند

من به خود می گویم....


هواتو به من برسمون....زودتر برگرد

نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386  توسط کوروش  | 


 


"روحش شاد"

نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم دی 1386  توسط کوروش  | 


میگم من فکر میکنم شبیه استخون شدم

البته بنظر خودم که اینجوری نیست

ولی شواهد اینجوریه..!!

شایدم اینجوری دیده میشم

اصلا مثل اینکه تو فکرش یک چراغ Warning واسه من داره

تا منو میبینه این چراغه روشن میشه

آلارم میده

عجبااااااا

ای خدا این داستان پاچه گیری مثل اینکه تمومی نداره

هر دفعه هم به یک چیز دیگه

البته هر چند وقت یکبار دوباره میره از اول

من دارم با یکی دیگه حرف میزنما..نشسته اون گوشه داره مثلا با یکی میحرفه

البته مثلا

بعد یهو..

میگم که قضیه همون چراغ که گفتم

حالا این دفعه تازه لطف کرده به حساب خودش اون کلمه پدر.. رو تو گوشم گفت

اه اه دیگه حالم داره بهم میخوره از این کارا

خوبه دبستان نیستیم

اینجوری نمیشه...باید کاری کرد البته به موقش

این پاچه من دیگه چیزی ازش نمونده

همش پاره شده

از بس که....

اونم بین این همه آدم


ای بابا دلم گرفت از تنهایی

حالا کی حال داره بشینه واسه فردا درس بخونه...

نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386  توسط کوروش  | 



"روحش شاد"
 
نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386  توسط کوروش  | 


 


"روحش شاد"

نوشته شده در  یکشنبه نهم دی 1386  توسط کوروش  | 


مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض میخورم

عمری است که لبخند های کم دوام خود را در دل ذخیره می کنم

باشد برای روز مبادا

اما در صفحه های تقویم روزی بنام روز مبادا نیست

آن روز هر چه باشد روزیست شبیه دیروز

روزیست شبیه فردا

روزیست درست مثل همین امروز

اما چه کسی میداند شاید امروز نیز روز مبادا باشد...!

هر روز بی تو روز مباداست

آیینه ها در چشم ما چه جاذبه ای دارند

آیینه ها که دعوت دیدارند

دیدارهای کوتاه

دیدارهایی از پشت هفت دیوار

دیوارهای صاف

دیوارهای شیشه ای شفاف

دیوارهای تو

دیوارهای من

دیوارهای فاصله بسیارند

آه که دیوارهای تو همه آیینه اند

ولی آیینه های من همه دیوارند...

 


خوب این همه کار ریخته رو سرش...رو Nerve اش...

گناه داره..معلومه بهم میریزه...آخی بمیرم براشمن نمیدونم چرا انقدر داغ شدم.

نوشته شده در  شنبه هشتم دی 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin