تبليغاتX
یادداشت های کوروش

تو همچون یک شمع هستی

و عشق شعله توست

شعله ای که در میان باد و باران میسوزد

تو نور خود را به قلب من بتابان تا آخر زمان

تو همچون سپیده دمی که بر شب پیروز می شود به سویم آمدی

و همچون خورشید بر رویاها و زندگیم تابیدی

تو همان کسی هستی...

که به تو گفتم دوستت دارم

اما دروغ گفتم

زیرا آنچه که در درونم حس میکنم چیزی فراتر از عشق است

به تو گفتم که دوستت دارم ولی اشتباه می کردم

زیرا عشق نمی تواند چنین قوی و نیرومند باشد

با تمام وجودم بیهوده تلاش میکردم

احساس قلبی من چگونه میتواند با این کلمات بی معنی وصف شود..؟

زیرا این لذت بهشتی آنهم چنین عمیق و واقعی

چیزیست که در تو یافته ام

گویی زندگی من از هم اکنون آغاز شده و من تا ابد محتاج توام

به تو نیازمندم که در کنارم بمانی

.

.

زیرا تو همان کسی هستی...


هر روز و هر لحظه همه چیز در قلب من در چرخه ای دیوانه وار دوباره آغاز می شود

نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386  توسط کوروش  | 


چه زیباست پریدن مرغ از قفس

چه زیباست سبک بالی

چه زیباست حس خوب رها شدن

چه زیباست حس خوب خالی شدن

چه زیباست حس خوب آرامش

آری..آرامشی که پس از آشفته حالی بدست آید

درست مثل آرامش پس از طوفان

این حس را دوست دارم

احساس خوبی دارم

احساس می کنم حرفی در دل نمانده که باعث رنجی شود

احساس رضایت را در عمق قلبم حس می کنم

گویی نو شده ام

احساس خوبی دارم به تو که نزدیک منی

احساس خوبی دارم به تو که توی این ظلمت و تاریکی میتونم دستاتو بگیرم

میتونم کنارت که هستم با آرامش چشم هایم را ببندم

 و احساس آرامش و لذت را با تمام وجودم درک کنم

گویی از دنیا چیز دگری نمی خواهم

گویی دلم از این احساس سبکی رضایت دارد

به نگاهت که زبان دل خاموش من است

به دو چشمت که به ژرفای شب و روز من است

به تو سوگند چنانم ز تو لبریز در احساسی ژرف

که مرا طاقت چندانی نیست


بغض یک دنیا رو از دلم کم کردی

من فقط من بودم تو منو آدم کردی

نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386  توسط کوروش  | 


این داستان سوتی دادن هم داستان جالب انگیز ناکیه ها...

مخصوصا برای من که جنبه ندارم و زود سوتیه طرفو یادداشت میکنم

آخه میدونی اگه یادداشت کنی بعد میتونی در مواقع نیاز ازشون استفاده کنی

الان لابد با خودتون میگید عجب آدم بد جنیسه...

حالا اصل کاریو نگفتم.

حدس بزنید چی بوده؟!

هم میخواد یک چیزی بگه که مثلا خوب باشه

هم میخواد چیزی گفته باشه که خیلی هم آنچنانی نباشه

وای...آخرش بود.از این به بعد اسمم عوض شد

زین پس بجای واژه کوروش..بفرمائید:

آقای من.....

اسم جالبی بود

آدم یاد دعا میفته.


این VHC هم بالاخره سانحه داد.

هی میگن بابا این موتورش چند بار آتیش گرفته این هواپیمارو نذارین واسه پرواز.

مگه گوش میکنن...بیا اینم نتیجش.وای اخبار که نشونش داد یجوریم شد

بالاخره قسمت منم میشه...اصلا بهتر.راحت میشم

نوشته شده در  چهارشنبه پنجم دی 1386  توسط کوروش  | 


از این روزگار غریب و بی رحم

سهم من کویری خشک بیش نیست

ای کاش کسی که میبایست بداند میدانست

ای کاش میشد دلیل این همه سختی و رنج را میدانستم

از این باز هم خواهم سوخت که هیچگاه چیزی کم نگذاشته ام

اما همچنان قسمت این است

باز هم خدا را شکر

به نحوی میتوان گفت

عادت کرده ام...


زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی دویدن بی امان در وادی عشق

رفتن و آخر رسیدن بر در آبادی عشق

نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386  توسط کوروش  | 


بی ثبات و مغرور ... در پی سراب

می زنیم فال ... می جویم صدا

زندونی سرنوشت ... دست از پا درازتر

در پی کام نور ... میزنیم ساز

روز و شب ... یکسان

آینده ... نهان

پیش از این ... هرجا

رسمی بود ... یاران

اینجاممممم ... تنها

اینجاممممم ... تاریک

همچون زندان ... هرجا زاریست

قاصدک ... بی بال

غرق در اوهام

میچرخد ... ناکام

زیر

باران......


این چه عشقیست که در دل دارم .. من از این عشق چه حاصل دارم

 

نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386  توسط کوروش  | 


درست میشنوی...

این صدای شکستن است

صدای شکستن وجودم است با تمام وجود.

درست میبینی...

این منم

این منم که با زخمی عمیق و ضمیری نا آرام

برای تسکین درد خود به آغوش نوشته ها پناه می برم

با دستی که توان یاری ندارد

با دستی که اشتیاقی به نوشتن ندارد

با دستی که حرفهای ناگفتنی بسیار دارد

این که میبینی منم که میتوانی شکست را از درون چشمانم نظاره کنی

این که میبینی منم که مجبور به تظاهری از جنس دروغ هستم

تظاهری به آنچه که در درونم نیست

تظاهری به آنچه که واقعیت نیست

جالب اینجاست که میدانم در این کار هم موفق نخواهم بود

چون حتی در این کار هم  مهارتی ندارم

اما چاره ای جز این نیست

چون بهتر از دیدن روی غمگین .... است

نازنین من اگر تاریکم غمی نیست

تو به فرداها به روشنی بیاندیش


تو بگو اگر که حرفام واسه تو شنیدنی نیست

من امروزو نگاه کن دیگه عکسام دیدنی نیست

 

نوشته شده در  یکشنبه دوم دی 1386  توسط کوروش  | 


دلم می گیرد از نوشتن

از نوشتنی که باعث عذاب است

از نوشتنی که با اندوه همراه است

از نوشتنی که اشک را در پی دارد

از رنجی که عمق وجودم را ویران میکند

از دردی که سینه ام را میدرد

از احساستی که حس نمیکنند

از تقدیرم

از تقدیری که همیشه جز غم و اندوه ثمری ندارد

از تقدیری که به من رحم نمیکند

از تقدیری که سر سازگاری با من ندارد

دلم می گیرد از پس نگاه خودم

از پس نگاهی که کاش بسیاری چیزها را نمیدید

دلم می گیرد از احساساتم

از احساساتی که کاش نداشتم

دلم می گیرد از دیدن صحنه هایی که خوشایند نیست

از نگاه هایی که با افکار هماهنگی ندارند

از دستهای گرمی که در باطن نهایت سردیست

دلم می گیرد از لحظه ها

از لحظاتی بس طاقت فرسا

از لحظاتی که به سختی سپری میشوند

از لحظاتی که برای سپری شدن با من میجنگند 

دلم می گیرد از تظاهر

از تظاهری که اجباریست

از چشمانی که به عمد حقیقت را نمیبیند

دلم می گیرد از محکوم بودن به دیدن

از محکوم بودن به حس کردن

از محکوم بودن به تحمل

تحملی که غیر قابل تحمل است

تحملی که میتوان از آن چشم پوشی کرد

تنها در صورتیکه از خود چشم پوشی کرد

در صورتیکه بتوان از خود گذشت

بتوان روی احساسات پا گذاشت

بتوان از خود رها شد

بتوان خیلی مسائل را نادیده گرفت

و این عمر است که همچنان میگذرد

و در پی آن اولین روز زمستان هم سپری شد

و باز هم پنجره ای باز نیست

و باز هم تنها همدم من غمی است که با من است

غمی که باعث بغضی عمیق است

بغضی که قدمتی طولانی دارد

بغضی که مدتهاست بدنبال مجالی برای رهایی میگردد

بغضی که شاید محرمی نمیبیند تا خو را نشان دهد

.

.

.

سهم ما از این زمین پر ز آب

گاه تشنگیست


دوستی آمده بود انتهای نفس آغازش

جای پای سخنی خالی بود

واژه ها آمد و رفت دل تنهایی ما هم دم تازه ای نکرد

نوشته شده در  شنبه یکم دی 1386  توسط کوروش  | 


Blog Skin