بنظر من اگه ۱۰۰۰ نفرو میشناختی و همشون آدمهای بدی بودن دلیل بر این نمیشه که
نفر ۱۰۰۱ هم همونجوری مثل اونا باشه...
متاسفانه خیلی مواقع تر و خشک با هم میسوزه.
یکسری آدمها میان تو ذهنت میشن نماینده خیلی های دیگه.بعد شاید ازشون حرکات و
رفتارهایی سر بزنه که باعث بشه فکر کنی پس همشون همینطوری هستن.
منظورم جنسیت خاصی نیست.ماشا... همه مدلشو داریم..!
ولی نکته اینجاست که نباید رو این حساب قضاوت کرد.
اگر بخوای همرو با یک چشم ببینی اونوقت اونی هم که واقعا خوبه دیگه نمیبینی.
پس در نتیجه هیچوقت آدم دلخواه تو پیدا نمیکنی چون همرو یک جور میبینی.
در ضمن اگر یکی هم پیدا بشه که مثلا از ته دل دوست داشته باشه وقتی بفهمه
دیدگاه تو نسبت به اون هم مثل بقیه هست فکر میکنم واسش گرون تموم شه..
چون اون از ته دل یکسری کارهارو کرده ولی تو هیچکدوم از اونهارو ارزش نمیبینی.
چون قبلا ذهنیتت رو یکسری دیگه ریختن بهم..فکر میکنی اینم مثل هموناست.
در صورتیکه در اشتباهی.
پس سعی کنیم همرو یجور نبینیم.
سعی کنیم تفاوت هارو احساس کنیم.
چقدر بده زمانیکه لجبازی باعث بشه مخصوصا چشماتو رو حقیقت ببندی.
اگر بخوای به قدیم یا آینده در زمان حال فکر کنی امروزتو از دست دادی.
پس باید سعی کنیم از لحظاتمون لذت ببریم.
(البته اگر لذت بخش باشن)
اینم بگم که همه این حرفها درسته..همه این حرفها قشنگه اما مهم اینکه بتونیم
به خودمون بقبولونیم که واقعا اینجوری باشیم که معمولا خیلی سخته.
میدونی حتما لازم نیست خودت عمدا بخوای بهش فکر کنی..
اکثرا زمانهایی که بیکاری خودشون میان سراغت.
(منظورم فکر و خیال نسبت به گذشته و آیندس)
در کل سعی میکنم به پیشنهاد دوست خوبم عمل کنم ولی باور کن خیلی سخته.
حدسم درست بود.علت فقط درگیری روزانه بود خوشبختانه.
با خودت میگی میتونم انجام بدم
میتونم خودمو کنترل کنم
کاری نداره که
با من
بعد که پیش میری میبینی اوضاع اصلا اونجوری که فکر میکردی نیست.
تو چی پیش بینی میکردی و داره چی مشه.
به این راحتیا نیست.
این خیلی خوبه که آدم همیشه برای خودش تو ارتباطاش چهار چوب مشخص کنه.
اینجوری میشه که یهو به خودت میای میبینی قرار بوده واسه یکی یه نقش دیگه ای
ایفا میکردی ولی الان دیگه نمیشه.یواش یواش اون نقشت داره عوض میشه.
البته از روی عمد نه ولی میبینی که دست خودت نیست داره عوض میشه.
حالا اونوقته که در به در دنبال یک راه حل خوب میگردی که خودتو نجات بدی.
دنبال راهی میگردی که سابقه خوبتو تو ذهن اون طرف خراب نکنی.
ولی حالا اینکه بتونی راه حل خوب پیدا کنی خدا میدونه.
دو روز بیشتر نمونده ها.سعی خودتو بکن
از بس که فکر و خیال مسخره تو این ذهنم میگذره.
چیزهایی که مسخرس ولی خیلی رو اعصابم میره.
هر روز هم بدتر میشه.نمیدونم چیکار کنم ولی اوضاع داره خیلی بد میشه.
تا حالا شده به یکسری چیزهایی حساس باشین که خودتونم بدونین اشتباهه
ولی نتونین بی خیالش شین؟یعنی خودتون میدونید که اصلا حرص خوردن نداره ها
ولی بازم نمیشه رهاش کرد.مخصوصا اگه چیزهایی باشه که تقریبا هر روز تکرار بشه.
وای خدایا من که دیگه تحملم تموم شده
.
بدتر اینکه احساس کنی یک جورهایی داره باهات بازی میشه..البته واضح تر بگم
داره با احساساتت بازی میشه.اینجاست که دیگه اصلا نمیشه طاقت آورد.
بدتر از همه اینها اینه که احساس کنی بعضی ها تو ارتباطشون باهات سرد شدن.
دیگه مثل قدیم نیست اوضاع...
اونم مثلا کسی که ارتباطت تا یکم پیش باهاش خیلی عالی بوده.
یک جورایی حس کنی این همه ابراز احساستی که براش میکنی الکیه.
در صورتیکه اینجوری نبوده ولی نمیدونم چرا جدیدا اینطوری داره میشه..
هر کدوم از اون قبلی هارو اگه بشه تحمل کرد این یکی رو اصلا نمیشه.
اونوقت من هی میگم بابا من دیگه کاره ای نیستم..باید Vacate کنم.
لاقل از این خوشحالم که تونستم کمک کنم ارتباط تورو باهاش دوباره برقرار کنم.
همینم واسم بسه.من به این کار عادت دارم.
این هم لابد مثل خیلی چیزهای دیگه قسمتم بوده که اینجوری باشه.
شاید قسمتم این بوده که یک مدت با یکی انقدر ارتباط خوبی داشته باشم.
ولی خوب دیگه مثل اینکه داره تموم میشه دیگه.
به قول اون طرف:
بنویس مهلت موندن یه نفس بود...سهم من از(....)یه قفس بود.
شب عاشقونه من که حروم شد...مهلت بودن با تو که تموم شد
ندونستم باید از تو میگذشتم...وقتی از غربت چشمات مینوشتم
به من فقط همین اومده که در اینجور مواقع فقط ضربه بخورم.
چقدر خوب میشد اگه میتونستم مثل خیلی ها بی خیال باشم.
اما نمیشه.مخصوصا اینکه معمولا هر روز باهاش روبرو میشم..
واقعا خوش بحالت که دوباره برگشتی به روزهای اولت
دوباره همونجوری خوب و Number One.
این احساساتی بودنم بد چیزیه.همونقدر که میتونه خیلی مواقع خوب و زیبا باشه
ولی در کنار اون خیلی مواقعم میتونه به آدم ضربه بدی بزنه.![]()
در حقیقت میشه گفت یکی از نتیجه های احساسی بودن قضییه عادت کردنه.
یعنی باعث ایجاد خیلی از انواع عادت ها میشه.
عادت کردن به انجام کاری...
عادت کردن به حضور یک شخص...
عادت کردن به دیدن مداوم یک شخص...
عادت کردن به اینکه همیشه احساس کنی یکی در کنارته...
خیلی ها شاید براشون مسخره باشه که یک نفر مخصوصا یک پسر خیلی
احساسی باشه در این حد که خیلی جاها این احساس روش اثر زیادی بذاره.
البته این اصلا خوب نیست که آدم احساسش به منطقش غلبه کنه ولی خوب
میدونین که اگه میشد احساسو به این راحتی کنترل کرد که دیگه اسمش احساس نبود.
جالبه خیلی مواقع میبینی خودتم قبول داری که مثلا ناراحت شدنت بخاطر احساسی
بودنت از نظر منطقی هیچ دلیل قانع کننده ای نداره ولی هیچ کاریش نمیشه کرد
.
هرچقدرم که سعی میکنی به روت نیاری بازم نمیشه متاسفانه.
میدونم جایی نمیره ولی چیکار کنم که دست خودم نیست.
آره میدونم گفتنش راحته ولی موقع عمل که میرسه شرایط عوض میشه.
کلا خیلی مواقع هست شرایط سختی داری یا مثلا باید خیلی هارو به سختی تحمل کنی
ولی اگر یکم تحملتو ببری بالا بجاش کلی سود میکنی..
واضح تر بگم..
میبینی خیلی چیزها تو خیلی محیط ها برات یادآور خاطرات خوبی نیستند ولی اگر
تونستی تحملشون کنی و یکم جلوی خودتو بگیری برنده ای..
یعنی تونستی با یکم صبر شرایطو به نفع خودت تموم کنی که لاقل چار روز دیگه
حرفی واسه گفتن داشته باشی.
شاید خیلی سخت باشه یا خیلی بهت فشار بیاد ولی اینو قبول کنین در خیلی مواقع
می ارزه!
خوب سولویی بعدی کیه واسه شیرینی گرفتن..؟؟
واقعا خوشحالم کردین.از همتون ممنونم.ایشا..منم بتونم به موقش خوشحالتون کنم.
از جوجوی مهربونمم تشکر میکنم.درسته اینجا نیست ولی خبرها بهش میرسه![]()
(پریسا خانوم از شما هم ممنون بخاطر تبریک..مرسی که بیاد من بودی)
آهان یک تشکر خاص دیگه هم میخواستم بکنم از نیلوفر بخاطر نظرات قشنگش.![]()
اینو جدی میگم خیلی با حوصله برای من کامنت میذاره و واقعا من خیلی ازشون کمک
میگیرم و روم تاثیر میذاره و امیدوارم این کارشون همیشه ادامه داشته باشه.
یادش بخیر پارسال تو همچین روزی ...خیلی روز قشنگی بود یادش بخیر.
فقط شانس آوردم سرما نخوردم از بس که سرد بود.بازم به معرفت دوستان که آب
گرم رو من ریختن..
آقای آبکار هم که طبق معمول خیلی زحمت کشیدن بابت فیلمبرداری و کارهای سولویی
مرسی عزیزم..![]()
![]()
امروز نمیدونم چرا بنظرم انقدر خیابونها خلوت شده بود.!!
